کو گوش شنوا !؟
Tuesday, 5 December 2006
سلام
اسمم علی و فامیلم ... . از فامیلم راضی هستم . نمی دونم چرا ؟
چهارده ساله بودم که دبیرستان را ول کردم و به فروشندگی لوازم یدکی اتومبیل مشغول شدم . ازون وقتها حدود سی و هشت سال میگذره . سال سی و یک در مشهد متولد شدم . تا پانزده سال قبل در مشهد زندگی میکردم که یکدفعه زد به سرم و اومدم تهران برای زندگی . مشهد که بودم از هر جهت موقعیت خوبی داشتم اما فکر کردم لازمه یک تنوعی به زندگیم بدم . اولش بچه ها راضی نبودند . میگفتند خیلی سخته . ما کسی رو نمی شناسیم و تا بیاییم دوست پیدا کنیم و به محیط آشنا بشیم خیلی کار داره ..... . زودتر از چیزی که فکر میکردند با محیط خو گرفتن و جوری شد که بعد از چند ماه حتی حاضر نبودن برای دیدن فامیل چند روزی به مشهد مسافرت کنن .
اصلا یکنواختی زندگی رو دوست ندارم . همیشه دنبال تنوع هستم . آخه عمرها طولانی نیست . فکر میکنم وقت کم دارم و باید از فرصت ها بیشترین استفاده رو بکنم . اگه اتفاقی نیافته و مریضی خاصی سراغمون نیاد چند سالی باید زندگی کنیم .
چند سال پیش تصمیم گرفتیم بریم کانادا . هرجور حساب کردیم دیدیم جور در نمیاد . بچه ها تصمیم گرفتن برن فرانسه . منم پذیرفتم . قرار شد بعدش هم ما بریم ولی داستان یازده سپتامبر همه چیز رو بهم زد . تصمیم گرفتیم بریم دبی زندگی کنیم . رفتیم . هزینه زیادی روی دستمون گذاشت . از رو نرفتیم و ایستادیم . همزمان با مهاجرت به دبی دختر بزرگم ازدواج کرد و در نتیجه عضو جدیدی به خانواده چهار نفره ما اضافه شد و گوشه ای از مسوولیتها رو به عهده گرفت . بیشتر از یک سال دبی زندگی کردیم اما برای جفت و جور کردن وضعیت کاریم مجبور شدم برگردم تهران . حدود دو سال است که با عیال مربوطه در تهران هستیم و گاه به گاه سری به دبی میزنیم . دختر بزرگم با همسرش در دبی زندگی میکنند و شرکت را اداره میکنند . دختر ته تغاریم هم با اونا زندگی میکرد . خیلی تلاش کرد بره فرانسه برای ادامه تحصیل . خیلی سعی کردم منصرفش کنم اما دیدم اگه نره مشکلاتش بیشتره . تسلیم شدم و همکاری کردم . اونهم با تلاش زیاد موفق شد که بالاخره بعد از چند سال بره فرانسه . شکر خدا همه چیز بدون دردسر پیش رفت . کمی زمان لازمه تا با محیط جدید خو بگیره . بخصوص اول کار ، تنهایی کمی سخته . از روزی که رفته سه ماهی میگذره . مطمئنم بزرگتر شده و به استقلال فکری بیشتری رسیده و این چند ماه به اندازه چند سال بزرگتر شده .
لطف خدا همیشه شامل حال بنده بوده . تا امروز زندگی بر وفق مراد بوده و انشاالله بعد از این هم همینطور خواهد بود .
امیدوارم .
3 Comments:
Blogger مامان غزل said...
از آشنایی با شما خیلی خوشحالم و امیدوارم که نوشته های بیشتری از شما رو بخونم. قلم خاص به خود دارین. گود لاک.

Anonymous Anonymous said...
وااااااااااااای ! قربونت برم بابای قشنگم . خیلی هیجان زده شدم از وبلاگت . دلم برات تنگ شده . برای مامان هم .هر روز می یام اینجا رو می خونم .
بوس

Anonymous Anonymous said...
salammmmmm babaye manaaaaaaaaaa khosh oomadid ma ke hamishe paye mishim bekhunim injaro