کو گوش شنوا !؟
Thursday, 14 December 2006
قبرستان در تاریکی
چند وقتی بود که هوای مشهد به سرم زده بود . یک مقدار کار هم داشتم که باید تو مشهد انجام میدادم اما حالش نمی اومد که برم کمی استراحت کنم . کارهای بیخودی و وقت گیر این فرصت را ازم گرفته بود . بالاخره یکی از روزای ماه رمضان تصمیم گرفتم صبح برم مشهد . بماند که با چه مشکلاتی از طرح ترافیک خارج شدم ! چند بار می خواستند جریمه مون کنند . گفتم مسافریم و بلد نیستیم از کدوم راه بریم . نزدیکی های سمنان بالاخره به خاطر سرعت زیاد جریمه شدیم و با کمی شوخی بیست هزار تومن جریمه را به چهار هزار تومن کاهش دادیم . گاهی وقتها شوخی هم بد نیست . اول تاریکی رسیدیم مشهد . فکر کردم اگر وارد شهر بشم دیگه فرصتی دست نمی ده بتونیم سری به اموات بزنیم . احساس کردم که اونا چشم براه ما هستند و حضور ما روح اونا رو شاد میکنه . تصمیم گرفتیم سر راه بریم " بهشت رضا " . اول به نظر می رسید که در قبرستون بسته ست ولی وقتی نزدیک تر شدیم دیدیم که در باز ه . موقع افطار بود و نگهبانان داشتند روزه خودشونو باز می کردند . با تعجب به ما نگاه میکردند . با خودشون میگفتن این دیوونه ها دیگه از کجا اومدن . مردم سر افطار میرن مهمونی و خوشگذرونی ولی اینا اومدن سر خاک ، اون هم تو تاریکی شب !!! تو اون ظلمات احساس میکردم مرده ها روی سنگ قبراشون نشسته اند و دارن به ما نگاه میکنن . با خودم گفتم چه اشکالی داره ؟ بذار نگاه کنن . به طرف قبر پدر عیال رفتیم و چراغ ماشین رو روشن کردیم رو به قبر و نشستیم به فاتحه خوندن و بعد به طرف قبر مادرم رفتیم . اونجا هم فاتحه ای خوندیم . همیشه سر خاک بقیه دوستان و فامیل سری میزدیم اما ترجیح دادیم با یک فاتحه برای همگی مرده ها اونجا رو ترک کنیم .
احساس سبکی کردم . از اینکه ورودمون به شهر اینجوری بود خوشحال بودم .
عیال قبلا هماهنگ کرده بود که سری به مامانش بزنیم اما مامان عیال رفته بود خونه دختر بزرگش . به خاطر نقل و انتقال منزلش مجبور بود چند روزی اونجا بمونه .
به سلامتی وارد خونه خواهر عیال شدیم . طبق معمول گفتم سلام و مادر عیال هم گفت : علیک !!! این مدل جواب سلام دادن باب همه حرف ها رو می بنده البته این کار تازه گی نداشت و چیز عجیبی نبود . اصولا مادر خانم من بسیار کم حرف ه . نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشه ، از نگاهش معلومه که در دلش حرفهای زیادی داره، آنقدر زیاد که نمی دونه کدامش را بگه . به همین دلیل ترجیح میده ساکت بمونه . من هم خیلی اصرار ندارم که حرف بزنه . اصولا دیدارما با بوسه شروع میشه و به بوسه هم ختم میشه و این ویژگی یک داماد خوب و بی آزاره که کاری به کار کسی نداشته باشه . در طول مسافرت این دیدار ها چندین بار تکرار میشه و به سلامتی و خوشی پایان می یابد که البته من اصلا این روش رو دوست ندارم . ( یکی نیست بگه مگه قراره تو دوست داشته باشی ؟؟؟؟ )
اون شب بعد از شام رفتیم خونه خواهرم و شب اونجا موندیم و صبح روز بعد من رفتم دنبال کارهای مغازه . باید گند کاری های کارمندهای مشهد رو بررسی میکردم و دسته گل های به آب داده شده رو .
.............
زیادی نوشتم . بقیه رو بعدا مینویسم اگه حوصله ام سر جایش باشد .
4 Comments:
Blogger مامان غزل said...
montazere baghie ash hastim. zood biaiin benvisin. aghaye mehraban mashhadi hastan.

Anonymous Anonymous said...
چه خوبه اینجا چیزهائی رو میخونیم که یادتون رفته خودتون تعریف کنین...منتظر بقیه اش هستیم....تنبلی نکنین...

Anonymous Anonymous said...
ma ke injaro besyar ta besyar dost darim tond tond miaym ama shoma kam minevisid

Anonymous Anonymous said...
منم برام خیلی جالبه که اینا رو میخونم