چند وقتی بود که هوای مشهد به سرم زده بود . یک مقدار کار هم داشتم که باید تو مشهد انجام میدادم اما حالش نمی اومد که برم کمی استراحت کنم . کارهای بیخودی و وقت گیر این فرصت را ازم گرفته بود . بالاخره یکی از روزای ماه رمضان تصمیم گرفتم صبح برم مشهد . بماند که با چه مشکلاتی از طرح ترافیک خارج شدم ! چند بار می خواستند جریمه مون کنند . گفتم مسافریم و بلد نیستیم از کدوم راه بریم . نزدیکی های سمنان بالاخره به خاطر سرعت زیاد جریمه شدیم و با کمی شوخی بیست هزار تومن جریمه را به چهار هزار تومن کاهش دادیم . گاهی وقتها شوخی هم بد نیست . اول تاریکی رسیدیم مشهد . فکر کردم اگر وارد شهر بشم دیگه فرصتی دست نمی ده بتونیم سری به اموات بزنیم . احساس کردم که اونا چشم براه ما هستند و حضور ما روح اونا رو شاد میکنه . تصمیم گرفتیم سر راه بریم " بهشت رضا " . اول به نظر می رسید که در قبرستون بسته ست ولی وقتی نزدیک تر شدیم دیدیم که در باز ه . موقع افطار بود و نگهبانان داشتند روزه خودشونو باز می کردند . با تعجب به ما نگاه میکردند . با خودشون میگفتن این دیوونه ها دیگه از کجا اومدن . مردم سر افطار میرن مهمونی و خوشگذرونی ولی اینا اومدن سر خاک ، اون هم تو تاریکی شب !!! تو اون ظلمات احساس میکردم مرده ها روی سنگ قبراشون نشسته اند و دارن به ما نگاه میکنن . با خودم گفتم چه اشکالی داره ؟ بذار نگاه کنن . به طرف قبر پدر عیال رفتیم و چراغ ماشین رو روشن کردیم رو به قبر و نشستیم به فاتحه خوندن و بعد به طرف قبر مادرم رفتیم . اونجا هم فاتحه ای خوندیم . همیشه سر خاک بقیه دوستان و فامیل سری میزدیم اما ترجیح دادیم با یک فاتحه برای همگی مرده ها اونجا رو ترک کنیم .
احساس سبکی کردم . از اینکه ورودمون به شهر اینجوری بود خوشحال بودم .
عیال قبلا هماهنگ کرده بود که سری به مامانش بزنیم اما مامان عیال رفته بود خونه دختر بزرگش . به خاطر نقل و انتقال منزلش مجبور بود چند روزی اونجا بمونه .
به سلامتی وارد خونه خواهر عیال شدیم . طبق معمول گفتم سلام و مادر عیال هم گفت : علیک !!! این مدل جواب سلام دادن باب همه حرف ها رو می بنده البته این کار تازه گی نداشت و چیز عجیبی نبود . اصولا مادر خانم من بسیار کم حرف ه . نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشه ، از نگاهش معلومه که در دلش حرفهای زیادی داره، آنقدر زیاد که نمی دونه کدامش را بگه . به همین دلیل ترجیح میده ساکت بمونه . من هم خیلی اصرار ندارم که حرف بزنه . اصولا دیدارما با بوسه شروع میشه و به بوسه هم ختم میشه و این ویژگی یک داماد خوب و بی آزاره که کاری به کار کسی نداشته باشه . در طول مسافرت این دیدار ها چندین بار تکرار میشه و به سلامتی و خوشی پایان می یابد که البته من اصلا این روش رو دوست ندارم . ( یکی نیست بگه مگه قراره تو دوست داشته باشی ؟؟؟؟ )
اون شب بعد از شام رفتیم خونه خواهرم و شب اونجا موندیم و صبح روز بعد من رفتم دنبال کارهای مغازه . باید گند کاری های کارمندهای مشهد رو بررسی میکردم و دسته گل های به آب داده شده رو .
.............
زیادی نوشتم . بقیه رو بعدا مینویسم اگه حوصله ام سر جایش باشد .