چند شب پیش تولد خواهرزاده دیجیتالیم بود . ( به تازگی صاحب یک خواهر و چند خواهرزاده دیجیتالی شده ام . منظورازهمین خواهرهایی ست که از مادر جدا و از پدر سوا هستیم ) با ذوق و شوق فراوون حاضر شدیم و رفتیم منزلشون . ابتدای ورود با صحنه عجیبی روبرو شدیم . قیافه بچه های نسل سوم که هرکدوم به شکل های مختلف در مهمونی حاضر بودن جالب بود . چه میشه کرد ؟ ما نسل قدیم این گرفتاریها رو برای اینها بوجود آوردیم . چی فکر میکردیم ، چی شد ؟؟؟ چند دقیقه نگذشته بود که خبر رسید برادران پایگاه بسیج در تلاش هستند که وارد مهمونی شوند . خلاصه بچه ها همه هراسون و نگران هر کدوم به طرفی در حال فرار کردن بودن . پسر ها به منزل همسایه روبرویی پناه بردن . خلاصه صحنه بسیار تاسف باری بود . در قرن بیست و یکم هنوز ما درگیر حقوق ابتدایی خودمون هستیم . من به اتفاق پسر خواهر دیجیتالیم رفتیم به لابی ساختمون تا ببینیم چه خبر است . دیدیم برادران منتظر ما هستند . گفتند به ما گزارش رسیده در مهمونی شما قراره قرص های روان گردان به مهمونا داده بشه ، درسته ؟؟؟؟ گفتیم کسی که به شما گزارش داده آدم مریضی بوده با عقده های فراوان . اینکه شما صلاح ما رو بهتر از ما میخواهید عجیبه و یک نوع توهین به شعور ما محسوب میشه . مگه میشه آدم بخواد محیط خانواده خودشو آلوده کنه ؟ خیلی عجیبه !!!!
گفتند که درسته و ما فهمیدیم که با شما دشمنی کرده اند . بهتره که صدای موزیک رو کم کنید و به مهمونی خودتون ادامه بدین .
به هر حال اون شب با استرس و نگرانی فراوون و یک خاطره بسیار بد گذشت . تا دیر وقت در فکر بودم و خوابم نبرد که ما نسل قدیم چه به سر بچه هامون آوردیم . تا صبح نخوابیدم . صبح با خستگی زیاد رفتم سر کار و تا شب هم گرفتار چک های برگشتی بودم که این روز ها از صدقه سری قوانین بیخود و بی خاصیت عین نقل و نبات به سرمون میریزه . شب با اعصاب خراب اومدم خونه . تازه نشسته بودم که عیال گفت : "امروز از دادگستری نامه ای برات اومده . من که سر در نیاوردم خودت بخون ." پاکت رو باز کردم و دیدم نوشته : " لطفا هفته آینده جهت توضیحاتی به دادگستری محل سکونت خود مراجعه فرمایید . شاکی : حسنی نمک فروش ."
فهمیدم قضیه به
راهنمایی اینجانب به حسنی نمک فروش ارتباط داره . خلاصه این چند روز ، چند ماه گذشت تا روز مقرر رفتم دادگستری . قبل از ورود به دادگاه دیدم حسنی نمکی پشت در دادگاه روی زمین نشسته مثل آدمای که زندگیشون به آخر رسیده . سلام کردم . جوابی نداد . گفتم آقای حسنی با شما بودم ، سلام کردم ، مثل اینکه منو نشناختی . گفت : " شناختم . چه سلامی ؟ چه علیکی ؟ مرد حسابی تو با اون راهنمایی که کردی و گفتی برم خواننده بشم همه آبرو و حیثیت منو بردی هرجا میرم مردم رفتار بدی با من دارن . مثل اینکه پدرشون رو کشته ام . شاید هم بدتر . اون وقت انتظار داری جواب سلامت رو هم بدم ؟ "
گفتم : " والله بالله من نظر بدی نداشتم . فکر میکردم این همه آدم بیکار میرن و یک دفعه ای خواننده میشن و کلی هم پول گیرشون میاد چرا که تو نری !!!! تازه تو از همه اونا بهتری .
رو کرد به من و گفت : " مرد حسابی مگه نمی دونستی هرکس به تلویزیون بره چه جور آدمی بایستی باشه ؟ اینهمه خواننده خوب و باوجدان تو مملکت داریم که از جلوی تلویزیون هم رد نمیشن . همه مردم اونا رو دوست دارن ، میپرستندشون ."
گفتم : " راست میگی . من اشتباه کردم . قول میدم دیگه ازین اشتباه های بزرگ نکنم . "
صورت حسنی نمک فروش رو بوسیدم و کلی دلجویی ازش کردم . خلاصه راضی شد که رضایت بده . شکایت حسنی به خیر گذشت . راستی این چه کاری بود که من کردم . از اینکه حسنی بیچاره رو اینجوری راهنمایی کردم از خودم شرمنده هستم . " آره والله "