<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114</id><updated>2011-04-21T12:23:53.825-07:00</updated><title type='text'>gooshe shenava</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>11</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-823219140773906034</id><published>2008-07-09T08:59:00.000-07:00</published><updated>2008-07-09T09:18:02.960-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;چندین سال است که انجمن تاریخ ایران به همت یکی از دوستان که علاقه ای به کارهای هنری و فرهنگی دارد تشکیل شده است . این افتخار نصیب من و همسرم شده است که عضو این انجمن شویم . در این جلسات  بیشتر به تاریخ ایران و بزرگان و شعرای گذشته و معاصر پرداخته می شود .&lt;br /&gt;در آخر یکی از جلسات در مورد " عشق " صحبت شد که هر کی نظری در این مورد داشت و البته نظرات بسیار جالب بودند . شاید بعدا نظرات همگی را جداگانه بنویسم . در آخر آن جلسه به این نتیجه رسیدیم که جنون ، هوس ، دوست داشتن و عشق را باید از یکدیگر تفکیک کرد . مثلا وقتی در روزنامه می خوانیم پسری به این خاطر که نتوانست با دختر مورد نظرش ازدواج کند به صورت دختر اسید پاشید ، خیلی واضح است که این اصلا عشق نیست . جنون است .&lt;br /&gt;یا بیشتر زندگی های معمولی که بر اساس دوست داشتن پیش می رود . ازدواج و بچه و ... . ممکن است دیگر عشقی در کار نباشد .&lt;br /&gt;در آن جلسه من نظر خودم را به صورت یک خاطره گفتم . خاطره ای از یک مرد که سالها سرایدار منزل ما بود در مشهد .&lt;br /&gt;سرایدار ما در جوانی عاشق دختری می شود اما خانواده دختر ، دخترشان را به مرد دیگری می دهند . بعد از این ماجرا این مرد تصمیم میگیرد تا آخر عمر ازدواج نکند و به عشقش وفادار بماند . در تمام طول عمرش فقط کار کرد و هر چه در می آورد برای خانواده و بچه های آن دختر که حالا برای خودش خانواده و بچه هایی داشت خرج می کرد تا عشق قدیمی اش  راحت تر زندگی کند .&lt;br /&gt;برایش فرقی نمی کرد که اون خانم حالا شوهر و چند تا بچه دارد .&lt;br /&gt;به نظرم اون مرد یک عشق ساده و واقعی را تجربه کرده بود در زندگی اش .&lt;br /&gt;متاسفانه در یک حادثه رانندگی ، راننده بی احتیاطی جانش را گرفت و فرار کرد . حدس میزنم به آخرین چیزی که فکر کرده ، عشقش بوده .&lt;br /&gt;روانش شاد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-823219140773906034?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/823219140773906034/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=823219140773906034' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/823219140773906034'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/823219140773906034'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title=''/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-7645408946792228599</id><published>2007-08-15T22:16:00.000-07:00</published><updated>2007-08-15T22:17:55.706-07:00</updated><title type='text'>معجزه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اگر بگویم زندگی در ایران شباهت های زیادی به معجزه دارد بیراه نگفته ام . معمولا معجزه هر چند وقت یکبار رخ میدهد اما در زندگی مردم ایران هر روز معجزاتی اتفاق میافتد و کاملا هم عادی به نظر میرسد .&lt;br /&gt;بنک مرکزی اعلام کرده اگر درآمد یک خانواده کمتر از چهارصد و بیست و پنج هزار تومان باشد بدین معناست که این خانواده زیر خط فقر زندگی میکنند . با توجه به حقوق پایه کارمندان دولتی که بین صد و پنجاه تا دویست هزار تومان بیش نیست به این نتیجه میرسیم که زندگی بخش بزرگی از جمعیت ایران بر پایه معجزه واقعی بنا شده .&lt;br /&gt;زن و دخترمردم در روز روشن دزدیده میشوند و با هزاران مشکل برمیگردند ( بعضی وقتها هم بر نمیگردند ) .مواد مخدر بیداد میکند . با این مشکلات وقتی بچه ای از منزل بیرون میرود و سالم بازمیگردد معجزه ای بیش نیست .&lt;br /&gt;اتومبیل های مثلا نو که به چند برابر قیمت جهانی عرضه میشوند ، جاده های نا امن و غیر استاندارد با کوه های در حال ریزش ، بی توجهی به قوانین راهنمایی و رانندگی توسط رانندگان محترم .  با چنین شرایطی سفر رفتن و برگشتن یک معجزه بزرگ است .&lt;br /&gt;مگر معجزه دیگرچه معنایی میتواند داشته باشد ؟&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-7645408946792228599?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/7645408946792228599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=7645408946792228599' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/7645408946792228599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/7645408946792228599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='معجزه'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-6600486603839296355</id><published>2007-02-27T03:03:00.000-08:00</published><updated>2007-03-07T03:27:33.243-08:00</updated><title type='text'>موسیقی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در مورد موسیقی حرفهای زیادی زده شده . دانشمندان و بزرگان نظرات خودشون رو در مورد موسیقی گفته اند . مثلا گفته اند که عالم خودش عین موسیقی ست . زندگی ریتم دارد ، درختان ریتم دارند ، راه رفتن ما ریتم دارد ، نفس کشیدن ما ریتم دارد . اصلا موسیقی در زندگی هرکس نقش اساسی دارد . به جرات میگویم اگر موسیقی نباشد ، زندگی زیبا نیست . بررسی ها نشان داده اگر برای گاوها موسیقی پخش کنند شیرشون افزایش می یابد . چند سالیست که " ناسا " برای ارتباط برقرار کردن با سایر سیارات که هنوز ناشناخته هستند موسیقی رو به صورت فرکانس به فضا میفرستند چون اعتقاد دارند تنها زبان مشترک با دنیای ناشناخته موسیقی ست . خلاصه آنجا که حرفها تمام میشود ، موسیقی آغاز میگردد . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با تمام این حرفا آیا انصافه که موسیقی خوب رو حمایت نکرده و موسیقی بد به خورد مردم داد ؟ هرکسی رو از تو خیابون پیدا کنند که تو خواننده ای و بیا برای مردم بخون ، اونوقت هنرمندان زحمتکش و واقعی این سرزمین رو خونه نشین کنند ؟ در بعضی از مناطق کشور شنیده ام که بدون وضو دست به ساز نمی زنند . موسیقی حرمت داره . هرسال تعداد زیادی از دانشکده های موسیقی فارغ التحصیل میشن اما به جای اینکه به این هنر ارزشمند بپردازند ، راهی بازار تجاری و خدماتی میشوند . دلیل حمایت نکردن دولتمردان از موسیقی مشخص است چون موسیقی تاثیر جدی در آدمها میگذارد . از همه بدتر اینه که تظاهر میکنند که با موسیقی مشکلی ندارند و هر سال جشنواره موسیقی برگزار میکنند که اگه نکنند سنگین ترند . رفتارشان با هنرمندان موسیقی توهین آمیز است . هنرمندان عزیز زیر سبیلی رد میکنند و به روی خودشون نمی آورند . برای کسانی که مثلا هزار سال پیش به دلایل نامعلوم مرده اند ، صدها میلیون تومان خرج میکنند و بزرگداشت میگیرند ولی برای موسیقی که آبروی فرهنگمونه ، نه تنها کاری نمی کنند بلکه هر سال بودجه رو هم کم میکنند . بعضی از عوامل مرکز موسیقی به خاطر سوء استفاده مالی خودشون ، گروه های آبکی و غیر هنری را به کشورهای مختلف می فرستند که بار فرهنگی که ندارن هیچ ، آبروی بقیه ایرانی ها رو هم میبرند . هنرمندان واقعی اصلا دلشون نمی خواد در این مملکت کنسرت بدهند یا مجوز اجرا بگیرند . برای گرفتن یک مجوز اجرا مراحل عجیب و غریبی رو باید طی کرد که آخرین مرحله ثبت نامه مجوز کنسرت در دبیر خانه مرکز موسیقی ست . میگن مجازات بدتر از اعدام برای صدام این بود که یک مجوز کنسرت میدادی دستش و ازش می خواستی این نامه رو به ثبت برسونه . مطمئنا اگر موفق میشد دست به خودکشی میزد .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; واقعا مسخره ست که در قرن بیست و یکم که دنیا در حال پیشرفت و ترقی ست و اینترنت همه آدمها رو به هم وصل کرده و ماهواره ها همه اطلاعات رو در کمترین زمان به همه جای جهان ارسال میکنند ، در تلویزیون کشور ما که یک رسانه ملیه و با پول مردم اداره میشه این همه سانسور هست تا جاییکه حتی از نشون دادن ساز که فقط یک وسیله ست خودداری میکنند . اون وقت ما انتظار داریم از موسیقی حمایت بشه ؟؟ چه فکر خامی !!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به هر حال زمان در گذر است و آینده در مورد بی مهری دولتمردان حال حاضر ما قضاوت خواهد کرد . بیخود که نگفته اند : &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صحنه پیوسته بجاست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-6600486603839296355?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/6600486603839296355/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=6600486603839296355' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/6600486603839296355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/6600486603839296355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='موسیقی'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-2508835653110640958</id><published>2007-01-24T01:01:00.000-08:00</published><updated>2007-01-24T01:42:34.436-08:00</updated><title type='text'>عروسی مامان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یک روز صبح که از خواب بیدار شدم همه چیز حال و هوای دیگری داشت . یکی میرفت ، یکی می آمد . همه در تلاش بودند . پرسیدم : " چی شده ؟ چه خبره ؟ " گفتند : " قراره عروسی بشه و ما داریم جهیزیه میبریم چند تا حیاط بالاتر . " پرسیدم : " برای چی ؟ " گفتند : " خب رسمه . تو چکار به این کارا داری . برو بازی کن . آخه من فقط چهار سالم بود . با التماس پرسیدم :" خب عروس کی هست ؟ " گفتند : " مامانت !!! مگه نمی دونی ؟؟؟ " &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پاک گیج شده بودم . یعنی چی ؟ فکر کردم این یک شوخیه . تا وقعی که دیدم همه چیز راسته . دارن صندلی ها رو میچینن دور حیاط و میزها رو مرتب میکنن و روشون شیرینی و میوه میذارن . همه خوشحالن و میخندن و می رقصن و خوشحالی میکنن و بزرگترها به هم تبریک میگن . شب هم شام خوردند و همه رفتند پی کار خودشون و هر کسی رفت خونه خودش و من متوجه شدم مامانم داره آماده میشه که بره خونه شوهرش . باورم نمی شد . در کمال ناباوری و تعجب مامانم به همراه عده ای از فامیل راهی خونه داماد شدن و من که تا بحال این وضع رو ندیده بودم زدم زیر گریه . انگار مادرم رو ازم گرفته بودند . خواهرانم اومدن و گفتن چرا گریه میکنی ؟ باید قبول کنی . عروس که مامان تو نیست . اون خواهر بزرگ توئه . مامان تو کس دیگه ایه و تو به زودی عادت میکنی به وضعیت جدید . من این حرفا حالیم نبود . اونقدر گریه کردم که پدرم گفت اگه این بچه امشب پیش خواهرش نباشه حتما میمیره . خلاصه ، منو شب عروسی خواهرم که فکر میکردم مادرمه بردن خونه عروس . خدا میدونه شوهر خواهرم که مرد تقریبا بد اخلاقی بود اون شب چقدر به من فحش داده تو دلش !!! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فردا صبح که بیدار شدم دیدم پیش خواهرم خوابیده ام . به تدریج پذیرفتم که مادرم کس دیگریه و یواش یواش در منزل خودمون و با مادر اصلی ام دوران کودکی رو گذروندم . یادم هست حدود چهار سال داشتم . قدیما رسم بر این بود که دختر بزرگ بچه ها رو نگهداری میکرد و در واقع نقش مادر رو داشت و مادر اصلی هم وظیفه مهم خودش رو که تولید بچه ها بود رو به عهده داشت و بعد از خواهر بزرگتر ، خواهر بعدی نقش مادر رو به عهده میگرفت . اینجوری بود دیگه .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-2508835653110640958?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/2508835653110640958/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=2508835653110640958' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/2508835653110640958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/2508835653110640958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2007/01/blog-post_24.html' title='عروسی مامان'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-461469281338590164</id><published>2007-01-11T07:12:00.000-08:00</published><updated>2007-01-11T07:58:30.681-08:00</updated><title type='text'>به دنبال هنر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;وقتی دبیرستان رو رها کردم رفتم به دنبال کارفروش لوازم یدکی اتومبیل . خوشحال به نظر می رسیدم چون حوصله درس خوندن رو نداشتم . بعد از مدتی فکر کردم و دیدم اگر یک کار هنری هم بکنم بد نیست . علاقه زیادی به آوازخواندن داشتم . نمی دونستم بایستی چکار کنم !!کسی هم نبود ازش بپرسم . گفتم میرم یک سازی یاد میگیرم . نمی دونستم چه سازی خوبه . اخوی بزرگم گفت ویولن خوب است چون خودش از ویولن خوشش می اومد . منم گفتم حتما خوبه دیگه . اخوی بزرگم لطف کرد و صد و پنجاه تومان به من پول داد . رفتم یک ویولن خوب ساخت چکسلواکی خریدم . خیلی خوشگل بود . رفتم و شروع کردم به تمرین . هر چی استادم درس می داد ، میزدم . فارسی ، ترکی . برای شروع باید آرشه کشی یاد میگرفتم . تمرین ها خسته کننده بود . تا صدای آرشه در می اومد مادرم میگفت : " باز این صدای چرخ چاه رو درآوردی ؟ " راست میگفت ولی من از رو نمی رفتم و میگفتم : " مادر اولش همینه . باید تحمل کنی . درست میشه . " خلاصه کلی توی ذوقم میزدن . آخه اتاقی برای خودم نداشتم تا به راحتی تمرین کنم . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از مدتی استادم رو عوض کردم . رفتم پیش استاد " جوان " . خدا رحمتش کناد بخاطر وقت کم مجبور بودم ظهر ها ناهار رو با عجله بخورم و با دوچرخه به منزل استاد برم . موقعی که میرسیدم استاد هم سر ناهار بود . صبر میکردم بعد از ناهار بهم درس میداد . بیشتر آهنگهای شاد ترکی بهم درس میداد . منم بدم نمی اومد . شناخت زیادی از ایشان نداشتم . بعد ها فهمیدم که استاد از شاگردان مستقیم مرحوم " علینقی وزیری " بوده و استاد شجریان هم مدتی شاگردی ایشان رو کرده و من بی اطلاع به اندازه کافی از ایشان بهره نبردم . بعد از مدتی رفتم سربازی. دو سال طول کشید . در تهران خدمت میکردم و فرصت های خوبی رو از دست دادم . بعد از پایان خدمت سربازی ، مغازه ای باز کردم در مشهد و مشغول کار لوازم اتومبیل شدم و سخت درگیر کاسبی شدم ولی احساس میکردم باید کار موسیقی رو ادامه بدم . بعد از سالها فهمیدم که ساز ویولن رو دوست ندارم و ساز تار رو بیشتر دوست دارم . راه رو اشتباه رفته بودم . در مشهد با " کیوان ساکت " آشنا شدم و از راهنمایی های او استفاده کردم و تا امروز مشغول نواختن تار هستم البته نه در حد حرفه ای ، فقط برای دل خودم وبرای شناخت موسیقی ایرانی و آشنایی با دستگاههای موسیقی ایرانی  که لذت شنیدن موسیقی رو چند برابر میکنه . برای من کافیه . همین علاقه به موسیقی باعث شد که بچه ها هم به موسیقی علاقمند شوند و اونا هم موسیقی رو جدی گرفتنو حرفه ای کار کردند و از موسیقی لذت میبرند . اصلا موسیقی در خون ماست . بابام خدا بیامرز هم عاشق موسیقی بود . همیشه رادیوش روشن بود و موسیقی ترکی گوش میکرد و لذت میبرد . مادرم میگفت خیلی قدیم ها بابام چند وقتی رفته بوده سراغ تار ولی اون قدیما این چیزا رو بد میدونستن و اون هم ولش کرده . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدا رو شکر میکنم . از پدرم همین علاقه به موسیقی به ما ارث رسیده و بس .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-461469281338590164?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/461469281338590164/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=461469281338590164' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/461469281338590164'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/461469281338590164'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2007/01/blog-post_11.html' title='به دنبال هنر'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-3646564930442692490</id><published>2007-01-04T04:01:00.000-08:00</published><updated>2007-01-04T04:57:47.307-08:00</updated><title type='text'>عاقبت ما</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند شب پیش تولد خواهرزاده دیجیتالیم بود . ( به تازگی صاحب یک خواهر و چند خواهرزاده دیجیتالی شده ام . منظورازهمین خواهرهایی ست که از مادر جدا و از پدر سوا هستیم ) با ذوق و شوق فراوون حاضر شدیم و رفتیم منزلشون . ابتدای ورود با صحنه عجیبی روبرو شدیم . قیافه بچه های نسل سوم که هرکدوم به شکل های مختلف در مهمونی حاضر بودن جالب بود . چه میشه کرد ؟ ما نسل قدیم این گرفتاریها رو برای اینها بوجود آوردیم . چی فکر میکردیم ، چی شد ؟؟؟ چند دقیقه نگذشته بود که خبر رسید برادران پایگاه بسیج در تلاش هستند که وارد مهمونی شوند . خلاصه بچه ها همه هراسون و نگران هر کدوم به طرفی در حال فرار کردن بودن . پسر ها به منزل همسایه روبرویی پناه بردن . خلاصه صحنه بسیار تاسف باری بود . در قرن بیست و یکم هنوز ما درگیر حقوق ابتدایی خودمون هستیم . من به اتفاق پسر خواهر دیجیتالیم رفتیم به لابی ساختمون تا ببینیم چه خبر است . دیدیم برادران منتظر ما هستند . گفتند به ما گزارش رسیده در مهمونی شما قراره قرص های روان گردان به مهمونا داده بشه ، درسته ؟؟؟؟ گفتیم کسی که به شما گزارش داده آدم مریضی بوده با عقده های فراوان . اینکه شما صلاح ما رو بهتر از ما میخواهید عجیبه و یک نوع توهین به شعور ما محسوب میشه . مگه میشه آدم بخواد محیط خانواده خودشو آلوده کنه ؟ خیلی عجیبه !!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتند که درسته و ما فهمیدیم که با شما دشمنی کرده اند . بهتره که صدای موزیک رو کم کنید و به مهمونی خودتون ادامه بدین . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به هر حال اون شب با استرس و نگرانی فراوون و یک خاطره بسیار بد گذشت . تا دیر وقت در فکر بودم و خوابم نبرد که ما نسل قدیم چه به سر بچه هامون آوردیم . تا صبح نخوابیدم . صبح با خستگی زیاد رفتم سر کار و تا شب هم گرفتار چک های برگشتی بودم که این روز ها از صدقه سری قوانین بیخود و بی خاصیت عین نقل و نبات به سرمون میریزه . شب با اعصاب خراب اومدم خونه . تازه نشسته بودم که عیال گفت : "امروز از دادگستری نامه ای برات اومده . من که سر در نیاوردم خودت بخون ." پاکت رو باز کردم و دیدم نوشته : " لطفا هفته آینده جهت توضیحاتی به دادگستری محل سکونت خود مراجعه فرمایید . شاکی : حسنی نمک فروش ."&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فهمیدم قضیه به &lt;a href="http://goosheshenava.blogspot.com/2006/12/blog-post_07.html"&gt;راهنمایی اینجانب به حسنی نمک فروش &lt;/a&gt;ارتباط داره . خلاصه این چند روز ، چند ماه گذشت تا روز مقرر رفتم دادگستری . قبل از ورود به دادگاه دیدم حسنی نمکی پشت در دادگاه روی زمین نشسته مثل آدمای که زندگیشون به آخر رسیده . سلام کردم . جوابی نداد . گفتم آقای حسنی با شما بودم ، سلام کردم ، مثل اینکه منو نشناختی . گفت : " شناختم . چه سلامی ؟ چه علیکی ؟ مرد حسابی تو با اون راهنمایی که کردی و گفتی برم خواننده بشم همه آبرو و حیثیت منو بردی هرجا میرم مردم رفتار بدی با من دارن . مثل اینکه پدرشون رو کشته ام . شاید هم بدتر . اون وقت انتظار داری جواب سلامت رو هم بدم ؟ " &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم : " والله بالله من نظر بدی نداشتم . فکر میکردم این همه آدم بیکار میرن و یک دفعه ای خواننده میشن و کلی هم پول گیرشون میاد چرا که تو نری !!!! تازه تو از همه اونا بهتری . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رو کرد به من و گفت : " مرد حسابی مگه نمی دونستی هرکس به تلویزیون بره چه جور آدمی بایستی باشه ؟ اینهمه خواننده خوب و باوجدان تو مملکت داریم که از جلوی تلویزیون هم رد نمیشن . همه مردم اونا رو دوست دارن ، میپرستندشون ." &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم : " راست میگی . من اشتباه کردم . قول میدم دیگه ازین اشتباه های بزرگ نکنم . " &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صورت حسنی نمک فروش رو بوسیدم و کلی دلجویی ازش کردم . خلاصه راضی شد که رضایت بده . شکایت حسنی به خیر گذشت . راستی این چه کاری بود که من کردم . از اینکه حسنی بیچاره رو اینجوری راهنمایی کردم از خودم شرمنده هستم . " آره والله " &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-3646564930442692490?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/3646564930442692490/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=3646564930442692490' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/3646564930442692490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/3646564930442692490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='عاقبت ما'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-4589208725443566391</id><published>2006-12-21T12:26:00.000-08:00</published><updated>2006-12-21T13:12:35.831-08:00</updated><title type='text'>سفرنامه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند بار به موبایلش زنگ زدم ، گفت : " در دسترس نمی باشد " . گاهی هم میگفت : " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد " . می دونستم که همه اینا حرف مفته . چون خواهرم و شوهرش از مشهد راه افتاده بودند که بیان تهران . در راه بودن . بار اول نبود که صدای ضبط شده اپراتور شرکت مخابرات دروغ میگفت . عادت داریم . قرار بود خواهرم و شوهرش بیان تهران تا با هم بریم تبریز و دیداری از خاله جان داشته باشیم . البته دیدار بهانه بود . یک سری از کارهای مغازه و جمع آوری طلب از مشتری های بد حساب در تبریز و پیدا کردن مشتری های جدید باعث شد که تصمیم گرفتم بریم تبریز . همان روز عیال با دخترم که در دبی زندگی میکنه صحبت کرده بود و او هم که خیلی وقت بود نیومده بود همان شب بلیط گرفت و اومد تهران . ساعت دو شب رفتیم فرودگاه و تا برگشتیم خونه ساعت شده بود پنج . تو راه فرودگاه بودیم که یادم افتاد برای رفتن به هتل احتیاج به شناسنامه داریم و شناسنامه ها در مغازه بودند . ساعت هفت صبح رفتم مغازه و شناسنامه ها رو آوردم . خلاصه اون شب فقط استراحت کوتاهی کرده بودم . ساعت ده صبح وارد اتوبان کرج شدیم . دو تا ماشین بودیم . حدود دو بعد از ظهر رسیدیم زنجان . پرس و جو کردیم و یک رستوران خوب و تمیز بهمون معرفی کردن . ناهار رو اونجا خوردیم جای شما خالی و دومرتبه به راهمون ادامه دادیم . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا دلتون بخواد تو این جاده عوارضی وجود داشت و مرتب می بایست پول می دادیم . چاره چیه ؟!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;توی راه شوهر خواهرم پشت فرمان خوابش گرفته بود و در نتیجه خواهرم مجبور شد بقیه راه را رانندگی کند . شوهرش هم در صندلی عقب به راحتی خوابید . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اول تاریکی رسیدیم تبریز . حواسم نبود و ورودی شهر را رد کردیم و مجبور شدیم از کمربندی وارد شهر شویم . دنبال هتل میگشتیم . شنیده بودم مردم تبریز آدرس درست و حسابی نمی دن اما باورمون نمی شد . از هرکس پرسیدیم ، اشتباهی بهمون آدرس میداد . خلاصه چند ساعتی توی شهر علاف بودیم . بیشتر مشکلمون شوهر خواهرم بود که شدیدا به مستراح نیاز داشت . خستگی راه و ترافیک زیاد شهر مجبورمون کرد هتلی که خیلی خوب نبود رو انتخاب کنیم و اون شب با اکراه و از سر اجبار شب را به روز رسوندیم . مدیر هتل هم که فهمیده بود ما از سر اجبار به هتل اومدیم قیمت اتاق ها را بالا برد . بهر حال فردا صبحش به هتل دیگری کوچ کردیم . نسبتا بد نبود . بهتر از اولی بود . ظهر رفتیم منزل خاله جان و دیداری با خاله و دختر خاله و عروس هاش داشتیم و از تعارف های بی حد و حساب خاله کلی بهره بردیم .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قرار شد شب شام نخوریم یا اگر خوردیم خیلی ساده باشه . ساندویچ کباب ترکی و سوپ و سیب زمینی شد شاممون . عجب غذای ساده ای !!!! شوهر خواهرم میگفت تا صبح خوابهای بد دیده . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شنبه صبح رفتیم روستای " کندوان " که جزو آثار تاریخی به ثبت رسیده ست . جای بسیار زیبایی بود و متاسفانه مثل همه جاهای دیدنی و قدیمی ، بسیار کثیف بود به خاطر حمایت نکردن دولت از آثار تاریخی صورت اصیل خود را از دست داده بود . کمی خرید کردیم و برای ناهار با دختر خاله که راهنمای ما شده بود رفتیم به " شاهگلی " . ساعت دو رسیدیم به شاهگلی اما تا ساعت سه منتظر شدیم تا کوفته تبریزی که به خاطرش تا اونجا اومده بودیم ، حاضر شد . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روز بعد من سری به بازار زدم جهت دیدار با همکاران . کمی راجع به کار صحبت کردیم . بد نبود . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از ظهر همگی راهی ارومیه شدیم . برای خواهرم و شوهرش جالب بود . بخصوص عبور با کشتی از روی دریاچه ارومیه . شب رو تو یک هتل خیلی خوب که متعلق به سازمان جهانگردی بود موندیم . در ارومیه هم برای کارهایم به بازار سری زدم و دیداری هم با یک دوست قدیمی داشتم که از قضا دوست شوهر خواهرم هم بود و ما رو شب دعوت کرد به منزلش . شوهر خواهرم و دوستمون کلی یاد خاطرات مشهد و سفرشون به کلات نادری کردند و هزار بار در مورد یک پنچری ساده ماشین حرف زدند . عینک منم از دستم افتاد و شکست و صد هزار تومان خرج روی دستم گذاشت . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صبح روز بعد به طرف تهران حرکت کردیم و دوباره تو زنجان رفتیم همون رستورانی که ازش خاطره خوبی داشتیم و شب هم به سلامتی رسدیم منزل .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-4589208725443566391?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/4589208725443566391/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=4589208725443566391' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/4589208725443566391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/4589208725443566391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2006/12/blog-post_21.html' title='سفرنامه'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-3201121027159216887</id><published>2006-12-17T13:34:00.000-08:00</published><updated>2006-12-17T13:58:48.698-08:00</updated><title type='text'>در مشهد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مدیر فروش فروشگاه مشهد ، آدم خاصی ست . هر روز قبل از آمدن به سر کار ، به زیارت میرود و پس از دعا و نیایش برای همه رفتگان ، به سر کارش می آید اما نسبت به تعهدات خود کاملا بی تفاوت است . انتظار دارد با انشاالله و ماشاالله گفتن کارها درست شود . اصولا کمتر به واقعیات توجه دارد . بارها تلاش کردم که شاید بتوانم راه کار و کاسبی درست را که در آن جدیت حرف اول را میزند ، یادش دهم ولی کارساز نبود که نبود . خلاصه هر چه که گفته بودم برعکس عمل کرد . چند روز دیدار در مشهد و جمع آوری حسابها بد نبود . آخر هفته هم دو روز با خواهر زاده ام و خانواده اش رفتیم " قلعه نو " ویلای شوهر خواهرم و شب احیا را آنجا به نحو احسن بجا آوردیم !!!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;درمشهد همه به فکر پول درآوردن هستند و به قول آقای " الهی قمشه ای " یاد نگرفته اند چطوری پول خرج کنند و زندگی خوبی داشته باشند . ظاهرا همه ازین وضعیت راضی هستند . در مشهد اگر به دیدار فامیل نرویم کلی گله میکنند و ظاهرا ناراحت میشوند که فلانی اومد مشهد ولی پیش ما نیومد اما واقعا دریغ از یک تلفن ناقابل در طول سال . کلا دیدارها در مناسبت های مختلف انجام می شود . باز هم ظاهرا همه ازین وضعیت راضی هستند . بعضی از فامیل ها تا ما را میبینند ، یاد تمام قرض ها و بدهی ها و مشکلاتشون می افتند و با آب و تاب فراوان مشکلاتشون رو تعریف می کنند و ما هم طبق معمول گوش و ابراز همدردی کرده و به همان نسبت از مشکلات خودمون براشون میگیم که وضع خراب است و هزینه ها بالا رفته و درآمد ها کم شده و قضیه بدین منوال خاتمه پیدا میکند و تا دیدار بعدی و تکرار همین داستان ها .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-3201121027159216887?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/3201121027159216887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=3201121027159216887' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/3201121027159216887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/3201121027159216887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2006/12/blog-post_17.html' title='در مشهد'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-4899935122129978110</id><published>2006-12-14T02:21:00.000-08:00</published><updated>2006-12-14T03:50:47.622-08:00</updated><title type='text'>قبرستان در تاریکی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند وقتی بود که هوای مشهد به سرم زده بود . یک مقدار کار هم داشتم که باید تو مشهد انجام میدادم اما حالش نمی اومد که برم کمی استراحت کنم . کارهای بیخودی و وقت گیر این فرصت را ازم گرفته بود . بالاخره یکی از روزای ماه رمضان تصمیم گرفتم صبح برم مشهد . بماند که با چه مشکلاتی از طرح ترافیک خارج شدم ! چند بار می خواستند جریمه مون کنند . گفتم مسافریم و بلد نیستیم از کدوم راه بریم . نزدیکی های سمنان بالاخره به خاطر سرعت زیاد جریمه شدیم و با کمی شوخی بیست هزار تومن جریمه را به چهار هزار تومن کاهش دادیم . گاهی وقتها شوخی هم بد نیست . اول تاریکی رسیدیم مشهد . فکر کردم اگر وارد شهر بشم دیگه فرصتی دست نمی ده بتونیم سری به اموات بزنیم . احساس کردم که اونا چشم براه ما هستند و حضور ما روح اونا رو شاد میکنه . تصمیم گرفتیم سر راه بریم " بهشت رضا " . اول به نظر می رسید که در قبرستون بسته ست ولی وقتی نزدیک تر شدیم دیدیم که در باز ه . موقع افطار بود و نگهبانان داشتند روزه خودشونو باز می کردند . با تعجب به ما نگاه میکردند . با خودشون میگفتن این دیوونه ها دیگه از کجا اومدن . مردم سر افطار میرن مهمونی و خوشگذرونی ولی اینا اومدن سر خاک ، اون هم تو تاریکی شب !!! تو اون ظلمات احساس میکردم مرده ها روی سنگ قبراشون نشسته اند و دارن به ما نگاه میکنن . با خودم گفتم چه اشکالی داره ؟ بذار نگاه کنن . به طرف قبر پدر عیال رفتیم و چراغ ماشین رو روشن کردیم رو به قبر و نشستیم به فاتحه خوندن و بعد به طرف قبر مادرم رفتیم . اونجا هم فاتحه ای خوندیم . همیشه سر خاک بقیه دوستان و فامیل سری میزدیم اما ترجیح دادیم با یک فاتحه برای همگی مرده ها اونجا رو ترک کنیم . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;احساس سبکی کردم . از اینکه ورودمون به شهر اینجوری بود خوشحال بودم . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عیال قبلا هماهنگ کرده بود که سری به مامانش بزنیم اما مامان عیال رفته بود خونه دختر بزرگش . به خاطر نقل و انتقال منزلش مجبور بود چند روزی اونجا بمونه . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به سلامتی وارد خونه خواهر عیال شدیم . طبق معمول گفتم سلام و مادر عیال هم گفت : علیک !!! این مدل جواب سلام دادن باب همه حرف ها رو می بنده البته این کار تازه گی نداشت و چیز عجیبی نبود . اصولا مادر خانم من بسیار کم حرف ه . نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشه ، از نگاهش معلومه که در دلش حرفهای زیادی داره، آنقدر زیاد که نمی دونه کدامش را بگه . به همین دلیل ترجیح میده ساکت بمونه . من هم خیلی اصرار ندارم که حرف بزنه . اصولا دیدارما با بوسه شروع میشه و به بوسه هم ختم میشه و این ویژگی یک داماد خوب و بی آزاره که کاری به کار کسی نداشته باشه . در طول مسافرت این دیدار ها چندین بار تکرار میشه و به سلامتی و خوشی پایان می یابد که البته من اصلا این روش رو دوست ندارم . ( یکی نیست بگه مگه قراره تو دوست داشته باشی ؟؟؟؟ ) &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون شب بعد از شام رفتیم خونه خواهرم و شب اونجا موندیم و صبح روز بعد من رفتم دنبال کارهای مغازه . باید گند کاری های کارمندهای مشهد رو بررسی میکردم و دسته گل های به آب داده شده رو . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.............&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زیادی نوشتم . بقیه رو بعدا مینویسم اگه حوصله ام سر جایش باشد . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-4899935122129978110?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/4899935122129978110/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=4899935122129978110' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/4899935122129978110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/4899935122129978110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2006/12/blog-post_14.html' title='قبرستان در تاریکی'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-8105886035384270820</id><published>2006-12-07T10:05:00.000-08:00</published><updated>2006-12-07T11:54:08.131-08:00</updated><title type='text'>کو گوش شنوا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;روایت داریم هر کی کار خوبی انجام بده یا کسی رو راهنمایی درستی بکنه ، یک در دنیا و هزار در آخرت ثواب می بره!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این حرف رو چند بار به حسنی ( نمکی محلمون) گفتم. گوشش بدهکار حرف من اصلاً نبود و نمی فهمید چی میگم. آخر یه روز گوشش رو گرفتم و گفتم: مرد حسابی ، وقتی خدا یک صدای خوب بهت داده چرا قدرش رو نمی دونی و استفاده نمی کنی؟ همه آرزو دارن مثل تو صدای خوب داشته باشند. هزینه ها بالا رفته و زندگی سخت شده. اگر کسی چند شغل نداشته باشه کارش زاره . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهم گفت : راست میگی ، اینو خوب اومدی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم : بابا جان! با نون خشک و نمک که نمیشه زندگی کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت: چی کار کنم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم: یک روز مسیر کارت رو عوض کن. از بالای شهر کارت رو شروع کن بیا پایین. از جلوی صدا و سیما که رد شدی، خواهی دید که زندگیت دگرگون خواهد شد. با این صدای خوبی که داری، حتماً یکی از اعضای شورای موسیقی تو را کشف خواهد کرد و یکی از خوانندگان معروف صدا و سیما خواهی شد. وضعت خوب میشه،. یادت باشه ما رو فراموش نکنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کلک رو کرد بهم گفت: من که خواننده نیستم، پس شرف و وجدانم چی میشه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم: شرف و وجدان چنده بابا؟!کلی پول میدن، قراردادهای بزرگ باهات می بندن. اگر ده درصدش رو هم بهت بدن، برات بسه. تازه کلی سفر خارج از کشور می برندت. مهمونی های آنچنانی! تصویرت هم از تلویزیون پخش میشه، پیش فامیل هات کلی پز میدی. تو فقط کافیه قبول کنی تا ظرف چند دقیقه برات شعری سروده بشه و چند ساعت بعد هم آهنگی ساخته بشه، اگر به آمار تلویزیون توجه کنی می فهمی که هر هفته چهل و هشت تصنیف ضبط و پخش میشه و ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خلاصه... فهمید که میتونه از خوانندگان فعلی تلویزیون باشه ( حتی شاید هم بهتر!) قبول کرد ولی این حرف نمکی من رو به فکر فرو برد که گفت : "پس شرف و وجدان چی میشه ؟!"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیدم که این یکی رو درست میگه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-8105886035384270820?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/8105886035384270820/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=8105886035384270820' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/8105886035384270820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/8105886035384270820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2006/12/blog-post_07.html' title='کو گوش شنوا'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5457332455322363114.post-4852731060540963129</id><published>2006-12-05T13:07:00.000-08:00</published><updated>2006-12-05T13:14:28.619-08:00</updated><title type='text'>سلام</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span &gt;اسمم علی و فامیلم ... . از فامیلم راضی هستم . نمی دونم چرا ؟&lt;br /&gt;چهارده ساله بودم که دبیرستان را ول کردم و به فروشندگی لوازم یدکی اتومبیل مشغول شدم . ازون وقتها حدود سی و هشت سال میگذره . سال سی و یک در مشهد متولد شدم . تا پانزده سال قبل در مشهد زندگی میکردم که یکدفعه زد به سرم و اومدم تهران برای زندگی . مشهد که بودم از هر جهت موقعیت خوبی داشتم اما فکر کردم لازمه یک تنوعی به زندگیم بدم . اولش بچه ها راضی نبودند . میگفتند خیلی سخته . ما کسی رو نمی شناسیم و تا بیاییم دوست پیدا کنیم و به محیط آشنا بشیم خیلی کار داره ..... . زودتر از چیزی که فکر میکردند با محیط خو گرفتن و جوری شد که بعد از چند ماه حتی حاضر نبودن برای دیدن فامیل چند روزی به مشهد مسافرت کنن .&lt;br /&gt;اصلا یکنواختی زندگی رو دوست ندارم . همیشه دنبال تنوع هستم . آخه عمرها طولانی نیست . فکر میکنم وقت کم دارم و باید از فرصت ها بیشترین استفاده رو بکنم . اگه اتفاقی نیافته و مریضی خاصی سراغمون نیاد چند سالی باید زندگی کنیم .&lt;br /&gt;چند سال پیش تصمیم گرفتیم بریم کانادا . هرجور حساب کردیم دیدیم جور در نمیاد . بچه ها تصمیم گرفتن برن فرانسه . منم پذیرفتم . قرار شد بعدش هم ما بریم ولی داستان یازده سپتامبر همه چیز رو بهم زد . تصمیم گرفتیم بریم دبی زندگی کنیم . رفتیم . هزینه زیادی روی دستمون گذاشت . از رو نرفتیم و ایستادیم . همزمان با مهاجرت به دبی دختر بزرگم ازدواج کرد و در نتیجه عضو جدیدی به خانواده چهار نفره ما اضافه شد و گوشه ای از مسوولیتها رو به عهده گرفت . بیشتر از یک سال دبی زندگی کردیم اما برای جفت و جور کردن وضعیت کاریم مجبور شدم برگردم تهران . حدود دو سال است که با عیال مربوطه در تهران هستیم و گاه به گاه سری به دبی میزنیم . دختر بزرگم با همسرش در دبی زندگی میکنند و شرکت را اداره میکنند . دختر ته تغاریم هم با اونا زندگی میکرد . خیلی تلاش کرد بره فرانسه برای ادامه تحصیل . خیلی سعی کردم منصرفش کنم اما دیدم اگه نره مشکلاتش بیشتره . تسلیم شدم و همکاری کردم . اونهم با تلاش زیاد موفق شد که بالاخره بعد از چند سال بره فرانسه . شکر خدا همه چیز بدون دردسر پیش رفت . کمی زمان لازمه تا با محیط جدید خو بگیره . بخصوص اول کار ، تنهایی کمی سخته . از روزی که رفته سه ماهی میگذره . مطمئنم بزرگتر شده و به استقلال فکری بیشتری رسیده و این چند ماه به اندازه چند سال بزرگتر شده .&lt;br /&gt;لطف خدا همیشه شامل حال بنده بوده . تا امروز زندگی بر وفق مراد بوده و انشاالله بعد از این هم همینطور خواهد بود .&lt;br /&gt;امیدوارم . &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5457332455322363114-4852731060540963129?l=goosheshenava.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://goosheshenava.blogspot.com/feeds/4852731060540963129/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5457332455322363114&amp;postID=4852731060540963129' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/4852731060540963129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5457332455322363114/posts/default/4852731060540963129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://goosheshenava.blogspot.com/2006/12/blog-post_05.html' title='سلام'/><author><name>gooshe shenava</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry></feed>
