کو گوش شنوا !؟
Wednesday, 9 July 2008
چندین سال است که انجمن تاریخ ایران به همت یکی از دوستان که علاقه ای به کارهای هنری و فرهنگی دارد تشکیل شده است . این افتخار نصیب من و همسرم شده است که عضو این انجمن شویم . در این جلسات بیشتر به تاریخ ایران و بزرگان و شعرای گذشته و معاصر پرداخته می شود .
در آخر یکی از جلسات در مورد " عشق " صحبت شد که هر کی نظری در این مورد داشت و البته نظرات بسیار جالب بودند . شاید بعدا نظرات همگی را جداگانه بنویسم . در آخر آن جلسه به این نتیجه رسیدیم که جنون ، هوس ، دوست داشتن و عشق را باید از یکدیگر تفکیک کرد . مثلا وقتی در روزنامه می خوانیم پسری به این خاطر که نتوانست با دختر مورد نظرش ازدواج کند به صورت دختر اسید پاشید ، خیلی واضح است که این اصلا عشق نیست . جنون است .
یا بیشتر زندگی های معمولی که بر اساس دوست داشتن پیش می رود . ازدواج و بچه و ... . ممکن است دیگر عشقی در کار نباشد .
در آن جلسه من نظر خودم را به صورت یک خاطره گفتم . خاطره ای از یک مرد که سالها سرایدار منزل ما بود در مشهد .
سرایدار ما در جوانی عاشق دختری می شود اما خانواده دختر ، دخترشان را به مرد دیگری می دهند . بعد از این ماجرا این مرد تصمیم میگیرد تا آخر عمر ازدواج نکند و به عشقش وفادار بماند . در تمام طول عمرش فقط کار کرد و هر چه در می آورد برای خانواده و بچه های آن دختر که حالا برای خودش خانواده و بچه هایی داشت خرج می کرد تا عشق قدیمی اش راحت تر زندگی کند .
برایش فرقی نمی کرد که اون خانم حالا شوهر و چند تا بچه دارد .
به نظرم اون مرد یک عشق ساده و واقعی را تجربه کرده بود در زندگی اش .
متاسفانه در یک حادثه رانندگی ، راننده بی احتیاطی جانش را گرفت و فرار کرد . حدس میزنم به آخرین چیزی که فکر کرده ، عشقش بوده .
روانش شاد .