کو گوش شنوا !؟
Thursday, 21 December 2006
سفرنامه
چند بار به موبایلش زنگ زدم ، گفت : " در دسترس نمی باشد " . گاهی هم میگفت : " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد " . می دونستم که همه اینا حرف مفته . چون خواهرم و شوهرش از مشهد راه افتاده بودند که بیان تهران . در راه بودن . بار اول نبود که صدای ضبط شده اپراتور شرکت مخابرات دروغ میگفت . عادت داریم . قرار بود خواهرم و شوهرش بیان تهران تا با هم بریم تبریز و دیداری از خاله جان داشته باشیم . البته دیدار بهانه بود . یک سری از کارهای مغازه و جمع آوری طلب از مشتری های بد حساب در تبریز و پیدا کردن مشتری های جدید باعث شد که تصمیم گرفتم بریم تبریز . همان روز عیال با دخترم که در دبی زندگی میکنه صحبت کرده بود و او هم که خیلی وقت بود نیومده بود همان شب بلیط گرفت و اومد تهران . ساعت دو شب رفتیم فرودگاه و تا برگشتیم خونه ساعت شده بود پنج . تو راه فرودگاه بودیم که یادم افتاد برای رفتن به هتل احتیاج به شناسنامه داریم و شناسنامه ها در مغازه بودند . ساعت هفت صبح رفتم مغازه و شناسنامه ها رو آوردم . خلاصه اون شب فقط استراحت کوتاهی کرده بودم . ساعت ده صبح وارد اتوبان کرج شدیم . دو تا ماشین بودیم . حدود دو بعد از ظهر رسیدیم زنجان . پرس و جو کردیم و یک رستوران خوب و تمیز بهمون معرفی کردن . ناهار رو اونجا خوردیم جای شما خالی و دومرتبه به راهمون ادامه دادیم .
تا دلتون بخواد تو این جاده عوارضی وجود داشت و مرتب می بایست پول می دادیم . چاره چیه ؟!!!
توی راه شوهر خواهرم پشت فرمان خوابش گرفته بود و در نتیجه خواهرم مجبور شد بقیه راه را رانندگی کند . شوهرش هم در صندلی عقب به راحتی خوابید .
اول تاریکی رسیدیم تبریز . حواسم نبود و ورودی شهر را رد کردیم و مجبور شدیم از کمربندی وارد شهر شویم . دنبال هتل میگشتیم . شنیده بودم مردم تبریز آدرس درست و حسابی نمی دن اما باورمون نمی شد . از هرکس پرسیدیم ، اشتباهی بهمون آدرس میداد . خلاصه چند ساعتی توی شهر علاف بودیم . بیشتر مشکلمون شوهر خواهرم بود که شدیدا به مستراح نیاز داشت . خستگی راه و ترافیک زیاد شهر مجبورمون کرد هتلی که خیلی خوب نبود رو انتخاب کنیم و اون شب با اکراه و از سر اجبار شب را به روز رسوندیم . مدیر هتل هم که فهمیده بود ما از سر اجبار به هتل اومدیم قیمت اتاق ها را بالا برد . بهر حال فردا صبحش به هتل دیگری کوچ کردیم . نسبتا بد نبود . بهتر از اولی بود . ظهر رفتیم منزل خاله جان و دیداری با خاله و دختر خاله و عروس هاش داشتیم و از تعارف های بی حد و حساب خاله کلی بهره بردیم .
قرار شد شب شام نخوریم یا اگر خوردیم خیلی ساده باشه . ساندویچ کباب ترکی و سوپ و سیب زمینی شد شاممون . عجب غذای ساده ای !!!! شوهر خواهرم میگفت تا صبح خوابهای بد دیده .
شنبه صبح رفتیم روستای " کندوان " که جزو آثار تاریخی به ثبت رسیده ست . جای بسیار زیبایی بود و متاسفانه مثل همه جاهای دیدنی و قدیمی ، بسیار کثیف بود به خاطر حمایت نکردن دولت از آثار تاریخی صورت اصیل خود را از دست داده بود . کمی خرید کردیم و برای ناهار با دختر خاله که راهنمای ما شده بود رفتیم به " شاهگلی " . ساعت دو رسیدیم به شاهگلی اما تا ساعت سه منتظر شدیم تا کوفته تبریزی که به خاطرش تا اونجا اومده بودیم ، حاضر شد .
روز بعد من سری به بازار زدم جهت دیدار با همکاران . کمی راجع به کار صحبت کردیم . بد نبود .
بعد از ظهر همگی راهی ارومیه شدیم . برای خواهرم و شوهرش جالب بود . بخصوص عبور با کشتی از روی دریاچه ارومیه . شب رو تو یک هتل خیلی خوب که متعلق به سازمان جهانگردی بود موندیم . در ارومیه هم برای کارهایم به بازار سری زدم و دیداری هم با یک دوست قدیمی داشتم که از قضا دوست شوهر خواهرم هم بود و ما رو شب دعوت کرد به منزلش . شوهر خواهرم و دوستمون کلی یاد خاطرات مشهد و سفرشون به کلات نادری کردند و هزار بار در مورد یک پنچری ساده ماشین حرف زدند . عینک منم از دستم افتاد و شکست و صد هزار تومان خرج روی دستم گذاشت .
صبح روز بعد به طرف تهران حرکت کردیم و دوباره تو زنجان رفتیم همون رستورانی که ازش خاطره خوبی داشتیم و شب هم به سلامتی رسدیم منزل .
Sunday, 17 December 2006
در مشهد
مدیر فروش فروشگاه مشهد ، آدم خاصی ست . هر روز قبل از آمدن به سر کار ، به زیارت میرود و پس از دعا و نیایش برای همه رفتگان ، به سر کارش می آید اما نسبت به تعهدات خود کاملا بی تفاوت است . انتظار دارد با انشاالله و ماشاالله گفتن کارها درست شود . اصولا کمتر به واقعیات توجه دارد . بارها تلاش کردم که شاید بتوانم راه کار و کاسبی درست را که در آن جدیت حرف اول را میزند ، یادش دهم ولی کارساز نبود که نبود . خلاصه هر چه که گفته بودم برعکس عمل کرد . چند روز دیدار در مشهد و جمع آوری حسابها بد نبود . آخر هفته هم دو روز با خواهر زاده ام و خانواده اش رفتیم " قلعه نو " ویلای شوهر خواهرم و شب احیا را آنجا به نحو احسن بجا آوردیم !!!!!
درمشهد همه به فکر پول درآوردن هستند و به قول آقای " الهی قمشه ای " یاد نگرفته اند چطوری پول خرج کنند و زندگی خوبی داشته باشند . ظاهرا همه ازین وضعیت راضی هستند . در مشهد اگر به دیدار فامیل نرویم کلی گله میکنند و ظاهرا ناراحت میشوند که فلانی اومد مشهد ولی پیش ما نیومد اما واقعا دریغ از یک تلفن ناقابل در طول سال . کلا دیدارها در مناسبت های مختلف انجام می شود . باز هم ظاهرا همه ازین وضعیت راضی هستند . بعضی از فامیل ها تا ما را میبینند ، یاد تمام قرض ها و بدهی ها و مشکلاتشون می افتند و با آب و تاب فراوان مشکلاتشون رو تعریف می کنند و ما هم طبق معمول گوش و ابراز همدردی کرده و به همان نسبت از مشکلات خودمون براشون میگیم که وضع خراب است و هزینه ها بالا رفته و درآمد ها کم شده و قضیه بدین منوال خاتمه پیدا میکند و تا دیدار بعدی و تکرار همین داستان ها .
Thursday, 14 December 2006
قبرستان در تاریکی
چند وقتی بود که هوای مشهد به سرم زده بود . یک مقدار کار هم داشتم که باید تو مشهد انجام میدادم اما حالش نمی اومد که برم کمی استراحت کنم . کارهای بیخودی و وقت گیر این فرصت را ازم گرفته بود . بالاخره یکی از روزای ماه رمضان تصمیم گرفتم صبح برم مشهد . بماند که با چه مشکلاتی از طرح ترافیک خارج شدم ! چند بار می خواستند جریمه مون کنند . گفتم مسافریم و بلد نیستیم از کدوم راه بریم . نزدیکی های سمنان بالاخره به خاطر سرعت زیاد جریمه شدیم و با کمی شوخی بیست هزار تومن جریمه را به چهار هزار تومن کاهش دادیم . گاهی وقتها شوخی هم بد نیست . اول تاریکی رسیدیم مشهد . فکر کردم اگر وارد شهر بشم دیگه فرصتی دست نمی ده بتونیم سری به اموات بزنیم . احساس کردم که اونا چشم براه ما هستند و حضور ما روح اونا رو شاد میکنه . تصمیم گرفتیم سر راه بریم " بهشت رضا " . اول به نظر می رسید که در قبرستون بسته ست ولی وقتی نزدیک تر شدیم دیدیم که در باز ه . موقع افطار بود و نگهبانان داشتند روزه خودشونو باز می کردند . با تعجب به ما نگاه میکردند . با خودشون میگفتن این دیوونه ها دیگه از کجا اومدن . مردم سر افطار میرن مهمونی و خوشگذرونی ولی اینا اومدن سر خاک ، اون هم تو تاریکی شب !!! تو اون ظلمات احساس میکردم مرده ها روی سنگ قبراشون نشسته اند و دارن به ما نگاه میکنن . با خودم گفتم چه اشکالی داره ؟ بذار نگاه کنن . به طرف قبر پدر عیال رفتیم و چراغ ماشین رو روشن کردیم رو به قبر و نشستیم به فاتحه خوندن و بعد به طرف قبر مادرم رفتیم . اونجا هم فاتحه ای خوندیم . همیشه سر خاک بقیه دوستان و فامیل سری میزدیم اما ترجیح دادیم با یک فاتحه برای همگی مرده ها اونجا رو ترک کنیم .
احساس سبکی کردم . از اینکه ورودمون به شهر اینجوری بود خوشحال بودم .
عیال قبلا هماهنگ کرده بود که سری به مامانش بزنیم اما مامان عیال رفته بود خونه دختر بزرگش . به خاطر نقل و انتقال منزلش مجبور بود چند روزی اونجا بمونه .
به سلامتی وارد خونه خواهر عیال شدیم . طبق معمول گفتم سلام و مادر عیال هم گفت : علیک !!! این مدل جواب سلام دادن باب همه حرف ها رو می بنده البته این کار تازه گی نداشت و چیز عجیبی نبود . اصولا مادر خانم من بسیار کم حرف ه . نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشه ، از نگاهش معلومه که در دلش حرفهای زیادی داره، آنقدر زیاد که نمی دونه کدامش را بگه . به همین دلیل ترجیح میده ساکت بمونه . من هم خیلی اصرار ندارم که حرف بزنه . اصولا دیدارما با بوسه شروع میشه و به بوسه هم ختم میشه و این ویژگی یک داماد خوب و بی آزاره که کاری به کار کسی نداشته باشه . در طول مسافرت این دیدار ها چندین بار تکرار میشه و به سلامتی و خوشی پایان می یابد که البته من اصلا این روش رو دوست ندارم . ( یکی نیست بگه مگه قراره تو دوست داشته باشی ؟؟؟؟ )
اون شب بعد از شام رفتیم خونه خواهرم و شب اونجا موندیم و صبح روز بعد من رفتم دنبال کارهای مغازه . باید گند کاری های کارمندهای مشهد رو بررسی میکردم و دسته گل های به آب داده شده رو .
.............
زیادی نوشتم . بقیه رو بعدا مینویسم اگه حوصله ام سر جایش باشد .
Thursday, 7 December 2006
کو گوش شنوا
روایت داریم هر کی کار خوبی انجام بده یا کسی رو راهنمایی درستی بکنه ، یک در دنیا و هزار در آخرت ثواب می بره!
این حرف رو چند بار به حسنی ( نمکی محلمون) گفتم. گوشش بدهکار حرف من اصلاً نبود و نمی فهمید چی میگم. آخر یه روز گوشش رو گرفتم و گفتم: مرد حسابی ، وقتی خدا یک صدای خوب بهت داده چرا قدرش رو نمی دونی و استفاده نمی کنی؟ همه آرزو دارن مثل تو صدای خوب داشته باشند. هزینه ها بالا رفته و زندگی سخت شده. اگر کسی چند شغل نداشته باشه کارش زاره .
بهم گفت : راست میگی ، اینو خوب اومدی.
گفتم : بابا جان! با نون خشک و نمک که نمیشه زندگی کرد.
گفت: چی کار کنم؟
گفتم: یک روز مسیر کارت رو عوض کن. از بالای شهر کارت رو شروع کن بیا پایین. از جلوی صدا و سیما که رد شدی، خواهی دید که زندگیت دگرگون خواهد شد. با این صدای خوبی که داری، حتماً یکی از اعضای شورای موسیقی تو را کشف خواهد کرد و یکی از خوانندگان معروف صدا و سیما خواهی شد. وضعت خوب میشه،. یادت باشه ما رو فراموش نکنی.
کلک رو کرد بهم گفت: من که خواننده نیستم، پس شرف و وجدانم چی میشه؟
گفتم: شرف و وجدان چنده بابا؟!کلی پول میدن، قراردادهای بزرگ باهات می بندن. اگر ده درصدش رو هم بهت بدن، برات بسه. تازه کلی سفر خارج از کشور می برندت. مهمونی های آنچنانی! تصویرت هم از تلویزیون پخش میشه، پیش فامیل هات کلی پز میدی. تو فقط کافیه قبول کنی تا ظرف چند دقیقه برات شعری سروده بشه و چند ساعت بعد هم آهنگی ساخته بشه، اگر به آمار تلویزیون توجه کنی می فهمی که هر هفته چهل و هشت تصنیف ضبط و پخش میشه و ...
خلاصه... فهمید که میتونه از خوانندگان فعلی تلویزیون باشه ( حتی شاید هم بهتر!) قبول کرد ولی این حرف نمکی من رو به فکر فرو برد که گفت : "پس شرف و وجدان چی میشه ؟!"
دیدم که این یکی رو درست میگه.
Tuesday, 5 December 2006
سلام
اسمم علی و فامیلم ... . از فامیلم راضی هستم . نمی دونم چرا ؟
چهارده ساله بودم که دبیرستان را ول کردم و به فروشندگی لوازم یدکی اتومبیل مشغول شدم . ازون وقتها حدود سی و هشت سال میگذره . سال سی و یک در مشهد متولد شدم . تا پانزده سال قبل در مشهد زندگی میکردم که یکدفعه زد به سرم و اومدم تهران برای زندگی . مشهد که بودم از هر جهت موقعیت خوبی داشتم اما فکر کردم لازمه یک تنوعی به زندگیم بدم . اولش بچه ها راضی نبودند . میگفتند خیلی سخته . ما کسی رو نمی شناسیم و تا بیاییم دوست پیدا کنیم و به محیط آشنا بشیم خیلی کار داره ..... . زودتر از چیزی که فکر میکردند با محیط خو گرفتن و جوری شد که بعد از چند ماه حتی حاضر نبودن برای دیدن فامیل چند روزی به مشهد مسافرت کنن .
اصلا یکنواختی زندگی رو دوست ندارم . همیشه دنبال تنوع هستم . آخه عمرها طولانی نیست . فکر میکنم وقت کم دارم و باید از فرصت ها بیشترین استفاده رو بکنم . اگه اتفاقی نیافته و مریضی خاصی سراغمون نیاد چند سالی باید زندگی کنیم .
چند سال پیش تصمیم گرفتیم بریم کانادا . هرجور حساب کردیم دیدیم جور در نمیاد . بچه ها تصمیم گرفتن برن فرانسه . منم پذیرفتم . قرار شد بعدش هم ما بریم ولی داستان یازده سپتامبر همه چیز رو بهم زد . تصمیم گرفتیم بریم دبی زندگی کنیم . رفتیم . هزینه زیادی روی دستمون گذاشت . از رو نرفتیم و ایستادیم . همزمان با مهاجرت به دبی دختر بزرگم ازدواج کرد و در نتیجه عضو جدیدی به خانواده چهار نفره ما اضافه شد و گوشه ای از مسوولیتها رو به عهده گرفت . بیشتر از یک سال دبی زندگی کردیم اما برای جفت و جور کردن وضعیت کاریم مجبور شدم برگردم تهران . حدود دو سال است که با عیال مربوطه در تهران هستیم و گاه به گاه سری به دبی میزنیم . دختر بزرگم با همسرش در دبی زندگی میکنند و شرکت را اداره میکنند . دختر ته تغاریم هم با اونا زندگی میکرد . خیلی تلاش کرد بره فرانسه برای ادامه تحصیل . خیلی سعی کردم منصرفش کنم اما دیدم اگه نره مشکلاتش بیشتره . تسلیم شدم و همکاری کردم . اونهم با تلاش زیاد موفق شد که بالاخره بعد از چند سال بره فرانسه . شکر خدا همه چیز بدون دردسر پیش رفت . کمی زمان لازمه تا با محیط جدید خو بگیره . بخصوص اول کار ، تنهایی کمی سخته . از روزی که رفته سه ماهی میگذره . مطمئنم بزرگتر شده و به استقلال فکری بیشتری رسیده و این چند ماه به اندازه چند سال بزرگتر شده .
لطف خدا همیشه شامل حال بنده بوده . تا امروز زندگی بر وفق مراد بوده و انشاالله بعد از این هم همینطور خواهد بود .
امیدوارم .