کو گوش شنوا !؟
Wednesday, 24 January 2007
عروسی مامان
یک روز صبح که از خواب بیدار شدم همه چیز حال و هوای دیگری داشت . یکی میرفت ، یکی می آمد . همه در تلاش بودند . پرسیدم : " چی شده ؟ چه خبره ؟ " گفتند : " قراره عروسی بشه و ما داریم جهیزیه میبریم چند تا حیاط بالاتر . " پرسیدم : " برای چی ؟ " گفتند : " خب رسمه . تو چکار به این کارا داری . برو بازی کن . آخه من فقط چهار سالم بود . با التماس پرسیدم :" خب عروس کی هست ؟ " گفتند : " مامانت !!! مگه نمی دونی ؟؟؟ "
پاک گیج شده بودم . یعنی چی ؟ فکر کردم این یک شوخیه . تا وقعی که دیدم همه چیز راسته . دارن صندلی ها رو میچینن دور حیاط و میزها رو مرتب میکنن و روشون شیرینی و میوه میذارن . همه خوشحالن و میخندن و می رقصن و خوشحالی میکنن و بزرگترها به هم تبریک میگن . شب هم شام خوردند و همه رفتند پی کار خودشون و هر کسی رفت خونه خودش و من متوجه شدم مامانم داره آماده میشه که بره خونه شوهرش . باورم نمی شد . در کمال ناباوری و تعجب مامانم به همراه عده ای از فامیل راهی خونه داماد شدن و من که تا بحال این وضع رو ندیده بودم زدم زیر گریه . انگار مادرم رو ازم گرفته بودند . خواهرانم اومدن و گفتن چرا گریه میکنی ؟ باید قبول کنی . عروس که مامان تو نیست . اون خواهر بزرگ توئه . مامان تو کس دیگه ایه و تو به زودی عادت میکنی به وضعیت جدید . من این حرفا حالیم نبود . اونقدر گریه کردم که پدرم گفت اگه این بچه امشب پیش خواهرش نباشه حتما میمیره . خلاصه ، منو شب عروسی خواهرم که فکر میکردم مادرمه بردن خونه عروس . خدا میدونه شوهر خواهرم که مرد تقریبا بد اخلاقی بود اون شب چقدر به من فحش داده تو دلش !!!
فردا صبح که بیدار شدم دیدم پیش خواهرم خوابیده ام . به تدریج پذیرفتم که مادرم کس دیگریه و یواش یواش در منزل خودمون و با مادر اصلی ام دوران کودکی رو گذروندم . یادم هست حدود چهار سال داشتم . قدیما رسم بر این بود که دختر بزرگ بچه ها رو نگهداری میکرد و در واقع نقش مادر رو داشت و مادر اصلی هم وظیفه مهم خودش رو که تولید بچه ها بود رو به عهده داشت و بعد از خواهر بزرگتر ، خواهر بعدی نقش مادر رو به عهده میگرفت . اینجوری بود دیگه .
Thursday, 11 January 2007
به دنبال هنر
وقتی دبیرستان رو رها کردم رفتم به دنبال کارفروش لوازم یدکی اتومبیل . خوشحال به نظر می رسیدم چون حوصله درس خوندن رو نداشتم . بعد از مدتی فکر کردم و دیدم اگر یک کار هنری هم بکنم بد نیست . علاقه زیادی به آوازخواندن داشتم . نمی دونستم بایستی چکار کنم !!کسی هم نبود ازش بپرسم . گفتم میرم یک سازی یاد میگیرم . نمی دونستم چه سازی خوبه . اخوی بزرگم گفت ویولن خوب است چون خودش از ویولن خوشش می اومد . منم گفتم حتما خوبه دیگه . اخوی بزرگم لطف کرد و صد و پنجاه تومان به من پول داد . رفتم یک ویولن خوب ساخت چکسلواکی خریدم . خیلی خوشگل بود . رفتم و شروع کردم به تمرین . هر چی استادم درس می داد ، میزدم . فارسی ، ترکی . برای شروع باید آرشه کشی یاد میگرفتم . تمرین ها خسته کننده بود . تا صدای آرشه در می اومد مادرم میگفت : " باز این صدای چرخ چاه رو درآوردی ؟ " راست میگفت ولی من از رو نمی رفتم و میگفتم : " مادر اولش همینه . باید تحمل کنی . درست میشه . " خلاصه کلی توی ذوقم میزدن . آخه اتاقی برای خودم نداشتم تا به راحتی تمرین کنم .
بعد از مدتی استادم رو عوض کردم . رفتم پیش استاد " جوان " . خدا رحمتش کناد بخاطر وقت کم مجبور بودم ظهر ها ناهار رو با عجله بخورم و با دوچرخه به منزل استاد برم . موقعی که میرسیدم استاد هم سر ناهار بود . صبر میکردم بعد از ناهار بهم درس میداد . بیشتر آهنگهای شاد ترکی بهم درس میداد . منم بدم نمی اومد . شناخت زیادی از ایشان نداشتم . بعد ها فهمیدم که استاد از شاگردان مستقیم مرحوم " علینقی وزیری " بوده و استاد شجریان هم مدتی شاگردی ایشان رو کرده و من بی اطلاع به اندازه کافی از ایشان بهره نبردم . بعد از مدتی رفتم سربازی. دو سال طول کشید . در تهران خدمت میکردم و فرصت های خوبی رو از دست دادم . بعد از پایان خدمت سربازی ، مغازه ای باز کردم در مشهد و مشغول کار لوازم اتومبیل شدم و سخت درگیر کاسبی شدم ولی احساس میکردم باید کار موسیقی رو ادامه بدم . بعد از سالها فهمیدم که ساز ویولن رو دوست ندارم و ساز تار رو بیشتر دوست دارم . راه رو اشتباه رفته بودم . در مشهد با " کیوان ساکت " آشنا شدم و از راهنمایی های او استفاده کردم و تا امروز مشغول نواختن تار هستم البته نه در حد حرفه ای ، فقط برای دل خودم وبرای شناخت موسیقی ایرانی و آشنایی با دستگاههای موسیقی ایرانی که لذت شنیدن موسیقی رو چند برابر میکنه . برای من کافیه . همین علاقه به موسیقی باعث شد که بچه ها هم به موسیقی علاقمند شوند و اونا هم موسیقی رو جدی گرفتنو حرفه ای کار کردند و از موسیقی لذت میبرند . اصلا موسیقی در خون ماست . بابام خدا بیامرز هم عاشق موسیقی بود . همیشه رادیوش روشن بود و موسیقی ترکی گوش میکرد و لذت میبرد . مادرم میگفت خیلی قدیم ها بابام چند وقتی رفته بوده سراغ تار ولی اون قدیما این چیزا رو بد میدونستن و اون هم ولش کرده .
خدا رو شکر میکنم . از پدرم همین علاقه به موسیقی به ما ارث رسیده و بس .
Thursday, 4 January 2007
عاقبت ما
چند شب پیش تولد خواهرزاده دیجیتالیم بود . ( به تازگی صاحب یک خواهر و چند خواهرزاده دیجیتالی شده ام . منظورازهمین خواهرهایی ست که از مادر جدا و از پدر سوا هستیم ) با ذوق و شوق فراوون حاضر شدیم و رفتیم منزلشون . ابتدای ورود با صحنه عجیبی روبرو شدیم . قیافه بچه های نسل سوم که هرکدوم به شکل های مختلف در مهمونی حاضر بودن جالب بود . چه میشه کرد ؟ ما نسل قدیم این گرفتاریها رو برای اینها بوجود آوردیم . چی فکر میکردیم ، چی شد ؟؟؟ چند دقیقه نگذشته بود که خبر رسید برادران پایگاه بسیج در تلاش هستند که وارد مهمونی شوند . خلاصه بچه ها همه هراسون و نگران هر کدوم به طرفی در حال فرار کردن بودن . پسر ها به منزل همسایه روبرویی پناه بردن . خلاصه صحنه بسیار تاسف باری بود . در قرن بیست و یکم هنوز ما درگیر حقوق ابتدایی خودمون هستیم . من به اتفاق پسر خواهر دیجیتالیم رفتیم به لابی ساختمون تا ببینیم چه خبر است . دیدیم برادران منتظر ما هستند . گفتند به ما گزارش رسیده در مهمونی شما قراره قرص های روان گردان به مهمونا داده بشه ، درسته ؟؟؟؟ گفتیم کسی که به شما گزارش داده آدم مریضی بوده با عقده های فراوان . اینکه شما صلاح ما رو بهتر از ما میخواهید عجیبه و یک نوع توهین به شعور ما محسوب میشه . مگه میشه آدم بخواد محیط خانواده خودشو آلوده کنه ؟ خیلی عجیبه !!!!
گفتند که درسته و ما فهمیدیم که با شما دشمنی کرده اند . بهتره که صدای موزیک رو کم کنید و به مهمونی خودتون ادامه بدین .
به هر حال اون شب با استرس و نگرانی فراوون و یک خاطره بسیار بد گذشت . تا دیر وقت در فکر بودم و خوابم نبرد که ما نسل قدیم چه به سر بچه هامون آوردیم . تا صبح نخوابیدم . صبح با خستگی زیاد رفتم سر کار و تا شب هم گرفتار چک های برگشتی بودم که این روز ها از صدقه سری قوانین بیخود و بی خاصیت عین نقل و نبات به سرمون میریزه . شب با اعصاب خراب اومدم خونه . تازه نشسته بودم که عیال گفت : "امروز از دادگستری نامه ای برات اومده . من که سر در نیاوردم خودت بخون ." پاکت رو باز کردم و دیدم نوشته : " لطفا هفته آینده جهت توضیحاتی به دادگستری محل سکونت خود مراجعه فرمایید . شاکی : حسنی نمک فروش ."
فهمیدم قضیه به راهنمایی اینجانب به حسنی نمک فروش ارتباط داره . خلاصه این چند روز ، چند ماه گذشت تا روز مقرر رفتم دادگستری . قبل از ورود به دادگاه دیدم حسنی نمکی پشت در دادگاه روی زمین نشسته مثل آدمای که زندگیشون به آخر رسیده . سلام کردم . جوابی نداد . گفتم آقای حسنی با شما بودم ، سلام کردم ، مثل اینکه منو نشناختی . گفت : " شناختم . چه سلامی ؟ چه علیکی ؟ مرد حسابی تو با اون راهنمایی که کردی و گفتی برم خواننده بشم همه آبرو و حیثیت منو بردی هرجا میرم مردم رفتار بدی با من دارن . مثل اینکه پدرشون رو کشته ام . شاید هم بدتر . اون وقت انتظار داری جواب سلامت رو هم بدم ؟ "
گفتم : " والله بالله من نظر بدی نداشتم . فکر میکردم این همه آدم بیکار میرن و یک دفعه ای خواننده میشن و کلی هم پول گیرشون میاد چرا که تو نری !!!! تازه تو از همه اونا بهتری .
رو کرد به من و گفت : " مرد حسابی مگه نمی دونستی هرکس به تلویزیون بره چه جور آدمی بایستی باشه ؟ اینهمه خواننده خوب و باوجدان تو مملکت داریم که از جلوی تلویزیون هم رد نمیشن . همه مردم اونا رو دوست دارن ، میپرستندشون ."
گفتم : " راست میگی . من اشتباه کردم . قول میدم دیگه ازین اشتباه های بزرگ نکنم . "
صورت حسنی نمک فروش رو بوسیدم و کلی دلجویی ازش کردم . خلاصه راضی شد که رضایت بده . شکایت حسنی به خیر گذشت . راستی این چه کاری بود که من کردم . از اینکه حسنی بیچاره رو اینجوری راهنمایی کردم از خودم شرمنده هستم . " آره والله "