یک روز صبح که از خواب بیدار شدم همه چیز حال و هوای دیگری داشت . یکی میرفت ، یکی می آمد . همه در تلاش بودند . پرسیدم : " چی شده ؟ چه خبره ؟ " گفتند : " قراره عروسی بشه و ما داریم جهیزیه میبریم چند تا حیاط بالاتر . " پرسیدم : " برای چی ؟ " گفتند : " خب رسمه . تو چکار به این کارا داری . برو بازی کن . آخه من فقط چهار سالم بود . با التماس پرسیدم :" خب عروس کی هست ؟ " گفتند : " مامانت !!! مگه نمی دونی ؟؟؟ "
پاک گیج شده بودم . یعنی چی ؟ فکر کردم این یک شوخیه . تا وقعی که دیدم همه چیز راسته . دارن صندلی ها رو میچینن دور حیاط و میزها رو مرتب میکنن و روشون شیرینی و میوه میذارن . همه خوشحالن و میخندن و می رقصن و خوشحالی میکنن و بزرگترها به هم تبریک میگن . شب هم شام خوردند و همه رفتند پی کار خودشون و هر کسی رفت خونه خودش و من متوجه شدم مامانم داره آماده میشه که بره خونه شوهرش . باورم نمی شد . در کمال ناباوری و تعجب مامانم به همراه عده ای از فامیل راهی خونه داماد شدن و من که تا بحال این وضع رو ندیده بودم زدم زیر گریه . انگار مادرم رو ازم گرفته بودند . خواهرانم اومدن و گفتن چرا گریه میکنی ؟ باید قبول کنی . عروس که مامان تو نیست . اون خواهر بزرگ توئه . مامان تو کس دیگه ایه و تو به زودی عادت میکنی به وضعیت جدید . من این حرفا حالیم نبود . اونقدر گریه کردم که پدرم گفت اگه این بچه امشب پیش خواهرش نباشه حتما میمیره . خلاصه ، منو شب عروسی خواهرم که فکر میکردم مادرمه بردن خونه عروس . خدا میدونه شوهر خواهرم که مرد تقریبا بد اخلاقی بود اون شب چقدر به من فحش داده تو دلش !!!
فردا صبح که بیدار شدم دیدم پیش خواهرم خوابیده ام . به تدریج پذیرفتم که مادرم کس دیگریه و یواش یواش در منزل خودمون و با مادر اصلی ام دوران کودکی رو گذروندم . یادم هست حدود چهار سال داشتم . قدیما رسم بر این بود که دختر بزرگ بچه ها رو نگهداری میکرد و در واقع نقش مادر رو داشت و مادر اصلی هم وظیفه مهم خودش رو که تولید بچه ها بود رو به عهده داشت و بعد از خواهر بزرگتر ، خواهر بعدی نقش مادر رو به عهده میگرفت . اینجوری بود دیگه .