کو گوش شنوا !؟
Wednesday, 9 July 2008
چندین سال است که انجمن تاریخ ایران به همت یکی از دوستان که علاقه ای به کارهای هنری و فرهنگی دارد تشکیل شده است . این افتخار نصیب من و همسرم شده است که عضو این انجمن شویم . در این جلسات بیشتر به تاریخ ایران و بزرگان و شعرای گذشته و معاصر پرداخته می شود .
در آخر یکی از جلسات در مورد " عشق " صحبت شد که هر کی نظری در این مورد داشت و البته نظرات بسیار جالب بودند . شاید بعدا نظرات همگی را جداگانه بنویسم . در آخر آن جلسه به این نتیجه رسیدیم که جنون ، هوس ، دوست داشتن و عشق را باید از یکدیگر تفکیک کرد . مثلا وقتی در روزنامه می خوانیم پسری به این خاطر که نتوانست با دختر مورد نظرش ازدواج کند به صورت دختر اسید پاشید ، خیلی واضح است که این اصلا عشق نیست . جنون است .
یا بیشتر زندگی های معمولی که بر اساس دوست داشتن پیش می رود . ازدواج و بچه و ... . ممکن است دیگر عشقی در کار نباشد .
در آن جلسه من نظر خودم را به صورت یک خاطره گفتم . خاطره ای از یک مرد که سالها سرایدار منزل ما بود در مشهد .
سرایدار ما در جوانی عاشق دختری می شود اما خانواده دختر ، دخترشان را به مرد دیگری می دهند . بعد از این ماجرا این مرد تصمیم میگیرد تا آخر عمر ازدواج نکند و به عشقش وفادار بماند . در تمام طول عمرش فقط کار کرد و هر چه در می آورد برای خانواده و بچه های آن دختر که حالا برای خودش خانواده و بچه هایی داشت خرج می کرد تا عشق قدیمی اش راحت تر زندگی کند .
برایش فرقی نمی کرد که اون خانم حالا شوهر و چند تا بچه دارد .
به نظرم اون مرد یک عشق ساده و واقعی را تجربه کرده بود در زندگی اش .
متاسفانه در یک حادثه رانندگی ، راننده بی احتیاطی جانش را گرفت و فرار کرد . حدس میزنم به آخرین چیزی که فکر کرده ، عشقش بوده .
روانش شاد .

Wednesday, 15 August 2007
معجزه
اگر بگویم زندگی در ایران شباهت های زیادی به معجزه دارد بیراه نگفته ام . معمولا معجزه هر چند وقت یکبار رخ میدهد اما در زندگی مردم ایران هر روز معجزاتی اتفاق میافتد و کاملا هم عادی به نظر میرسد .
بنک مرکزی اعلام کرده اگر درآمد یک خانواده کمتر از چهارصد و بیست و پنج هزار تومان باشد بدین معناست که این خانواده زیر خط فقر زندگی میکنند . با توجه به حقوق پایه کارمندان دولتی که بین صد و پنجاه تا دویست هزار تومان بیش نیست به این نتیجه میرسیم که زندگی بخش بزرگی از جمعیت ایران بر پایه معجزه واقعی بنا شده .
زن و دخترمردم در روز روشن دزدیده میشوند و با هزاران مشکل برمیگردند ( بعضی وقتها هم بر نمیگردند ) .مواد مخدر بیداد میکند . با این مشکلات وقتی بچه ای از منزل بیرون میرود و سالم بازمیگردد معجزه ای بیش نیست .
اتومبیل های مثلا نو که به چند برابر قیمت جهانی عرضه میشوند ، جاده های نا امن و غیر استاندارد با کوه های در حال ریزش ، بی توجهی به قوانین راهنمایی و رانندگی توسط رانندگان محترم . با چنین شرایطی سفر رفتن و برگشتن یک معجزه بزرگ است .
مگر معجزه دیگرچه معنایی میتواند داشته باشد ؟
Tuesday, 27 February 2007
موسیقی
در مورد موسیقی حرفهای زیادی زده شده . دانشمندان و بزرگان نظرات خودشون رو در مورد موسیقی گفته اند . مثلا گفته اند که عالم خودش عین موسیقی ست . زندگی ریتم دارد ، درختان ریتم دارند ، راه رفتن ما ریتم دارد ، نفس کشیدن ما ریتم دارد . اصلا موسیقی در زندگی هرکس نقش اساسی دارد . به جرات میگویم اگر موسیقی نباشد ، زندگی زیبا نیست . بررسی ها نشان داده اگر برای گاوها موسیقی پخش کنند شیرشون افزایش می یابد . چند سالیست که " ناسا " برای ارتباط برقرار کردن با سایر سیارات که هنوز ناشناخته هستند موسیقی رو به صورت فرکانس به فضا میفرستند چون اعتقاد دارند تنها زبان مشترک با دنیای ناشناخته موسیقی ست . خلاصه آنجا که حرفها تمام میشود ، موسیقی آغاز میگردد .
با تمام این حرفا آیا انصافه که موسیقی خوب رو حمایت نکرده و موسیقی بد به خورد مردم داد ؟ هرکسی رو از تو خیابون پیدا کنند که تو خواننده ای و بیا برای مردم بخون ، اونوقت هنرمندان زحمتکش و واقعی این سرزمین رو خونه نشین کنند ؟ در بعضی از مناطق کشور شنیده ام که بدون وضو دست به ساز نمی زنند . موسیقی حرمت داره . هرسال تعداد زیادی از دانشکده های موسیقی فارغ التحصیل میشن اما به جای اینکه به این هنر ارزشمند بپردازند ، راهی بازار تجاری و خدماتی میشوند . دلیل حمایت نکردن دولتمردان از موسیقی مشخص است چون موسیقی تاثیر جدی در آدمها میگذارد . از همه بدتر اینه که تظاهر میکنند که با موسیقی مشکلی ندارند و هر سال جشنواره موسیقی برگزار میکنند که اگه نکنند سنگین ترند . رفتارشان با هنرمندان موسیقی توهین آمیز است . هنرمندان عزیز زیر سبیلی رد میکنند و به روی خودشون نمی آورند . برای کسانی که مثلا هزار سال پیش به دلایل نامعلوم مرده اند ، صدها میلیون تومان خرج میکنند و بزرگداشت میگیرند ولی برای موسیقی که آبروی فرهنگمونه ، نه تنها کاری نمی کنند بلکه هر سال بودجه رو هم کم میکنند . بعضی از عوامل مرکز موسیقی به خاطر سوء استفاده مالی خودشون ، گروه های آبکی و غیر هنری را به کشورهای مختلف می فرستند که بار فرهنگی که ندارن هیچ ، آبروی بقیه ایرانی ها رو هم میبرند . هنرمندان واقعی اصلا دلشون نمی خواد در این مملکت کنسرت بدهند یا مجوز اجرا بگیرند . برای گرفتن یک مجوز اجرا مراحل عجیب و غریبی رو باید طی کرد که آخرین مرحله ثبت نامه مجوز کنسرت در دبیر خانه مرکز موسیقی ست . میگن مجازات بدتر از اعدام برای صدام این بود که یک مجوز کنسرت میدادی دستش و ازش می خواستی این نامه رو به ثبت برسونه . مطمئنا اگر موفق میشد دست به خودکشی میزد .
واقعا مسخره ست که در قرن بیست و یکم که دنیا در حال پیشرفت و ترقی ست و اینترنت همه آدمها رو به هم وصل کرده و ماهواره ها همه اطلاعات رو در کمترین زمان به همه جای جهان ارسال میکنند ، در تلویزیون کشور ما که یک رسانه ملیه و با پول مردم اداره میشه این همه سانسور هست تا جاییکه حتی از نشون دادن ساز که فقط یک وسیله ست خودداری میکنند . اون وقت ما انتظار داریم از موسیقی حمایت بشه ؟؟ چه فکر خامی !!!!
به هر حال زمان در گذر است و آینده در مورد بی مهری دولتمردان حال حاضر ما قضاوت خواهد کرد . بیخود که نگفته اند :
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
Wednesday, 24 January 2007
عروسی مامان
یک روز صبح که از خواب بیدار شدم همه چیز حال و هوای دیگری داشت . یکی میرفت ، یکی می آمد . همه در تلاش بودند . پرسیدم : " چی شده ؟ چه خبره ؟ " گفتند : " قراره عروسی بشه و ما داریم جهیزیه میبریم چند تا حیاط بالاتر . " پرسیدم : " برای چی ؟ " گفتند : " خب رسمه . تو چکار به این کارا داری . برو بازی کن . آخه من فقط چهار سالم بود . با التماس پرسیدم :" خب عروس کی هست ؟ " گفتند : " مامانت !!! مگه نمی دونی ؟؟؟ "
پاک گیج شده بودم . یعنی چی ؟ فکر کردم این یک شوخیه . تا وقعی که دیدم همه چیز راسته . دارن صندلی ها رو میچینن دور حیاط و میزها رو مرتب میکنن و روشون شیرینی و میوه میذارن . همه خوشحالن و میخندن و می رقصن و خوشحالی میکنن و بزرگترها به هم تبریک میگن . شب هم شام خوردند و همه رفتند پی کار خودشون و هر کسی رفت خونه خودش و من متوجه شدم مامانم داره آماده میشه که بره خونه شوهرش . باورم نمی شد . در کمال ناباوری و تعجب مامانم به همراه عده ای از فامیل راهی خونه داماد شدن و من که تا بحال این وضع رو ندیده بودم زدم زیر گریه . انگار مادرم رو ازم گرفته بودند . خواهرانم اومدن و گفتن چرا گریه میکنی ؟ باید قبول کنی . عروس که مامان تو نیست . اون خواهر بزرگ توئه . مامان تو کس دیگه ایه و تو به زودی عادت میکنی به وضعیت جدید . من این حرفا حالیم نبود . اونقدر گریه کردم که پدرم گفت اگه این بچه امشب پیش خواهرش نباشه حتما میمیره . خلاصه ، منو شب عروسی خواهرم که فکر میکردم مادرمه بردن خونه عروس . خدا میدونه شوهر خواهرم که مرد تقریبا بد اخلاقی بود اون شب چقدر به من فحش داده تو دلش !!!
فردا صبح که بیدار شدم دیدم پیش خواهرم خوابیده ام . به تدریج پذیرفتم که مادرم کس دیگریه و یواش یواش در منزل خودمون و با مادر اصلی ام دوران کودکی رو گذروندم . یادم هست حدود چهار سال داشتم . قدیما رسم بر این بود که دختر بزرگ بچه ها رو نگهداری میکرد و در واقع نقش مادر رو داشت و مادر اصلی هم وظیفه مهم خودش رو که تولید بچه ها بود رو به عهده داشت و بعد از خواهر بزرگتر ، خواهر بعدی نقش مادر رو به عهده میگرفت . اینجوری بود دیگه .
Thursday, 11 January 2007
به دنبال هنر
وقتی دبیرستان رو رها کردم رفتم به دنبال کارفروش لوازم یدکی اتومبیل . خوشحال به نظر می رسیدم چون حوصله درس خوندن رو نداشتم . بعد از مدتی فکر کردم و دیدم اگر یک کار هنری هم بکنم بد نیست . علاقه زیادی به آوازخواندن داشتم . نمی دونستم بایستی چکار کنم !!کسی هم نبود ازش بپرسم . گفتم میرم یک سازی یاد میگیرم . نمی دونستم چه سازی خوبه . اخوی بزرگم گفت ویولن خوب است چون خودش از ویولن خوشش می اومد . منم گفتم حتما خوبه دیگه . اخوی بزرگم لطف کرد و صد و پنجاه تومان به من پول داد . رفتم یک ویولن خوب ساخت چکسلواکی خریدم . خیلی خوشگل بود . رفتم و شروع کردم به تمرین . هر چی استادم درس می داد ، میزدم . فارسی ، ترکی . برای شروع باید آرشه کشی یاد میگرفتم . تمرین ها خسته کننده بود . تا صدای آرشه در می اومد مادرم میگفت : " باز این صدای چرخ چاه رو درآوردی ؟ " راست میگفت ولی من از رو نمی رفتم و میگفتم : " مادر اولش همینه . باید تحمل کنی . درست میشه . " خلاصه کلی توی ذوقم میزدن . آخه اتاقی برای خودم نداشتم تا به راحتی تمرین کنم .
بعد از مدتی استادم رو عوض کردم . رفتم پیش استاد " جوان " . خدا رحمتش کناد بخاطر وقت کم مجبور بودم ظهر ها ناهار رو با عجله بخورم و با دوچرخه به منزل استاد برم . موقعی که میرسیدم استاد هم سر ناهار بود . صبر میکردم بعد از ناهار بهم درس میداد . بیشتر آهنگهای شاد ترکی بهم درس میداد . منم بدم نمی اومد . شناخت زیادی از ایشان نداشتم . بعد ها فهمیدم که استاد از شاگردان مستقیم مرحوم " علینقی وزیری " بوده و استاد شجریان هم مدتی شاگردی ایشان رو کرده و من بی اطلاع به اندازه کافی از ایشان بهره نبردم . بعد از مدتی رفتم سربازی. دو سال طول کشید . در تهران خدمت میکردم و فرصت های خوبی رو از دست دادم . بعد از پایان خدمت سربازی ، مغازه ای باز کردم در مشهد و مشغول کار لوازم اتومبیل شدم و سخت درگیر کاسبی شدم ولی احساس میکردم باید کار موسیقی رو ادامه بدم . بعد از سالها فهمیدم که ساز ویولن رو دوست ندارم و ساز تار رو بیشتر دوست دارم . راه رو اشتباه رفته بودم . در مشهد با " کیوان ساکت " آشنا شدم و از راهنمایی های او استفاده کردم و تا امروز مشغول نواختن تار هستم البته نه در حد حرفه ای ، فقط برای دل خودم وبرای شناخت موسیقی ایرانی و آشنایی با دستگاههای موسیقی ایرانی که لذت شنیدن موسیقی رو چند برابر میکنه . برای من کافیه . همین علاقه به موسیقی باعث شد که بچه ها هم به موسیقی علاقمند شوند و اونا هم موسیقی رو جدی گرفتنو حرفه ای کار کردند و از موسیقی لذت میبرند . اصلا موسیقی در خون ماست . بابام خدا بیامرز هم عاشق موسیقی بود . همیشه رادیوش روشن بود و موسیقی ترکی گوش میکرد و لذت میبرد . مادرم میگفت خیلی قدیم ها بابام چند وقتی رفته بوده سراغ تار ولی اون قدیما این چیزا رو بد میدونستن و اون هم ولش کرده .
خدا رو شکر میکنم . از پدرم همین علاقه به موسیقی به ما ارث رسیده و بس .
Thursday, 4 January 2007
عاقبت ما
چند شب پیش تولد خواهرزاده دیجیتالیم بود . ( به تازگی صاحب یک خواهر و چند خواهرزاده دیجیتالی شده ام . منظورازهمین خواهرهایی ست که از مادر جدا و از پدر سوا هستیم ) با ذوق و شوق فراوون حاضر شدیم و رفتیم منزلشون . ابتدای ورود با صحنه عجیبی روبرو شدیم . قیافه بچه های نسل سوم که هرکدوم به شکل های مختلف در مهمونی حاضر بودن جالب بود . چه میشه کرد ؟ ما نسل قدیم این گرفتاریها رو برای اینها بوجود آوردیم . چی فکر میکردیم ، چی شد ؟؟؟ چند دقیقه نگذشته بود که خبر رسید برادران پایگاه بسیج در تلاش هستند که وارد مهمونی شوند . خلاصه بچه ها همه هراسون و نگران هر کدوم به طرفی در حال فرار کردن بودن . پسر ها به منزل همسایه روبرویی پناه بردن . خلاصه صحنه بسیار تاسف باری بود . در قرن بیست و یکم هنوز ما درگیر حقوق ابتدایی خودمون هستیم . من به اتفاق پسر خواهر دیجیتالیم رفتیم به لابی ساختمون تا ببینیم چه خبر است . دیدیم برادران منتظر ما هستند . گفتند به ما گزارش رسیده در مهمونی شما قراره قرص های روان گردان به مهمونا داده بشه ، درسته ؟؟؟؟ گفتیم کسی که به شما گزارش داده آدم مریضی بوده با عقده های فراوان . اینکه شما صلاح ما رو بهتر از ما میخواهید عجیبه و یک نوع توهین به شعور ما محسوب میشه . مگه میشه آدم بخواد محیط خانواده خودشو آلوده کنه ؟ خیلی عجیبه !!!!
گفتند که درسته و ما فهمیدیم که با شما دشمنی کرده اند . بهتره که صدای موزیک رو کم کنید و به مهمونی خودتون ادامه بدین .
به هر حال اون شب با استرس و نگرانی فراوون و یک خاطره بسیار بد گذشت . تا دیر وقت در فکر بودم و خوابم نبرد که ما نسل قدیم چه به سر بچه هامون آوردیم . تا صبح نخوابیدم . صبح با خستگی زیاد رفتم سر کار و تا شب هم گرفتار چک های برگشتی بودم که این روز ها از صدقه سری قوانین بیخود و بی خاصیت عین نقل و نبات به سرمون میریزه . شب با اعصاب خراب اومدم خونه . تازه نشسته بودم که عیال گفت : "امروز از دادگستری نامه ای برات اومده . من که سر در نیاوردم خودت بخون ." پاکت رو باز کردم و دیدم نوشته : " لطفا هفته آینده جهت توضیحاتی به دادگستری محل سکونت خود مراجعه فرمایید . شاکی : حسنی نمک فروش ."
فهمیدم قضیه به راهنمایی اینجانب به حسنی نمک فروش ارتباط داره . خلاصه این چند روز ، چند ماه گذشت تا روز مقرر رفتم دادگستری . قبل از ورود به دادگاه دیدم حسنی نمکی پشت در دادگاه روی زمین نشسته مثل آدمای که زندگیشون به آخر رسیده . سلام کردم . جوابی نداد . گفتم آقای حسنی با شما بودم ، سلام کردم ، مثل اینکه منو نشناختی . گفت : " شناختم . چه سلامی ؟ چه علیکی ؟ مرد حسابی تو با اون راهنمایی که کردی و گفتی برم خواننده بشم همه آبرو و حیثیت منو بردی هرجا میرم مردم رفتار بدی با من دارن . مثل اینکه پدرشون رو کشته ام . شاید هم بدتر . اون وقت انتظار داری جواب سلامت رو هم بدم ؟ "
گفتم : " والله بالله من نظر بدی نداشتم . فکر میکردم این همه آدم بیکار میرن و یک دفعه ای خواننده میشن و کلی هم پول گیرشون میاد چرا که تو نری !!!! تازه تو از همه اونا بهتری .
رو کرد به من و گفت : " مرد حسابی مگه نمی دونستی هرکس به تلویزیون بره چه جور آدمی بایستی باشه ؟ اینهمه خواننده خوب و باوجدان تو مملکت داریم که از جلوی تلویزیون هم رد نمیشن . همه مردم اونا رو دوست دارن ، میپرستندشون ."
گفتم : " راست میگی . من اشتباه کردم . قول میدم دیگه ازین اشتباه های بزرگ نکنم . "
صورت حسنی نمک فروش رو بوسیدم و کلی دلجویی ازش کردم . خلاصه راضی شد که رضایت بده . شکایت حسنی به خیر گذشت . راستی این چه کاری بود که من کردم . از اینکه حسنی بیچاره رو اینجوری راهنمایی کردم از خودم شرمنده هستم . " آره والله "
Thursday, 21 December 2006
سفرنامه
چند بار به موبایلش زنگ زدم ، گفت : " در دسترس نمی باشد " . گاهی هم میگفت : " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد " . می دونستم که همه اینا حرف مفته . چون خواهرم و شوهرش از مشهد راه افتاده بودند که بیان تهران . در راه بودن . بار اول نبود که صدای ضبط شده اپراتور شرکت مخابرات دروغ میگفت . عادت داریم . قرار بود خواهرم و شوهرش بیان تهران تا با هم بریم تبریز و دیداری از خاله جان داشته باشیم . البته دیدار بهانه بود . یک سری از کارهای مغازه و جمع آوری طلب از مشتری های بد حساب در تبریز و پیدا کردن مشتری های جدید باعث شد که تصمیم گرفتم بریم تبریز . همان روز عیال با دخترم که در دبی زندگی میکنه صحبت کرده بود و او هم که خیلی وقت بود نیومده بود همان شب بلیط گرفت و اومد تهران . ساعت دو شب رفتیم فرودگاه و تا برگشتیم خونه ساعت شده بود پنج . تو راه فرودگاه بودیم که یادم افتاد برای رفتن به هتل احتیاج به شناسنامه داریم و شناسنامه ها در مغازه بودند . ساعت هفت صبح رفتم مغازه و شناسنامه ها رو آوردم . خلاصه اون شب فقط استراحت کوتاهی کرده بودم . ساعت ده صبح وارد اتوبان کرج شدیم . دو تا ماشین بودیم . حدود دو بعد از ظهر رسیدیم زنجان . پرس و جو کردیم و یک رستوران خوب و تمیز بهمون معرفی کردن . ناهار رو اونجا خوردیم جای شما خالی و دومرتبه به راهمون ادامه دادیم .
تا دلتون بخواد تو این جاده عوارضی وجود داشت و مرتب می بایست پول می دادیم . چاره چیه ؟!!!
توی راه شوهر خواهرم پشت فرمان خوابش گرفته بود و در نتیجه خواهرم مجبور شد بقیه راه را رانندگی کند . شوهرش هم در صندلی عقب به راحتی خوابید .
اول تاریکی رسیدیم تبریز . حواسم نبود و ورودی شهر را رد کردیم و مجبور شدیم از کمربندی وارد شهر شویم . دنبال هتل میگشتیم . شنیده بودم مردم تبریز آدرس درست و حسابی نمی دن اما باورمون نمی شد . از هرکس پرسیدیم ، اشتباهی بهمون آدرس میداد . خلاصه چند ساعتی توی شهر علاف بودیم . بیشتر مشکلمون شوهر خواهرم بود که شدیدا به مستراح نیاز داشت . خستگی راه و ترافیک زیاد شهر مجبورمون کرد هتلی که خیلی خوب نبود رو انتخاب کنیم و اون شب با اکراه و از سر اجبار شب را به روز رسوندیم . مدیر هتل هم که فهمیده بود ما از سر اجبار به هتل اومدیم قیمت اتاق ها را بالا برد . بهر حال فردا صبحش به هتل دیگری کوچ کردیم . نسبتا بد نبود . بهتر از اولی بود . ظهر رفتیم منزل خاله جان و دیداری با خاله و دختر خاله و عروس هاش داشتیم و از تعارف های بی حد و حساب خاله کلی بهره بردیم .
قرار شد شب شام نخوریم یا اگر خوردیم خیلی ساده باشه . ساندویچ کباب ترکی و سوپ و سیب زمینی شد شاممون . عجب غذای ساده ای !!!! شوهر خواهرم میگفت تا صبح خوابهای بد دیده .
شنبه صبح رفتیم روستای " کندوان " که جزو آثار تاریخی به ثبت رسیده ست . جای بسیار زیبایی بود و متاسفانه مثل همه جاهای دیدنی و قدیمی ، بسیار کثیف بود به خاطر حمایت نکردن دولت از آثار تاریخی صورت اصیل خود را از دست داده بود . کمی خرید کردیم و برای ناهار با دختر خاله که راهنمای ما شده بود رفتیم به " شاهگلی " . ساعت دو رسیدیم به شاهگلی اما تا ساعت سه منتظر شدیم تا کوفته تبریزی که به خاطرش تا اونجا اومده بودیم ، حاضر شد .
روز بعد من سری به بازار زدم جهت دیدار با همکاران . کمی راجع به کار صحبت کردیم . بد نبود .
بعد از ظهر همگی راهی ارومیه شدیم . برای خواهرم و شوهرش جالب بود . بخصوص عبور با کشتی از روی دریاچه ارومیه . شب رو تو یک هتل خیلی خوب که متعلق به سازمان جهانگردی بود موندیم . در ارومیه هم برای کارهایم به بازار سری زدم و دیداری هم با یک دوست قدیمی داشتم که از قضا دوست شوهر خواهرم هم بود و ما رو شب دعوت کرد به منزلش . شوهر خواهرم و دوستمون کلی یاد خاطرات مشهد و سفرشون به کلات نادری کردند و هزار بار در مورد یک پنچری ساده ماشین حرف زدند . عینک منم از دستم افتاد و شکست و صد هزار تومان خرج روی دستم گذاشت .
صبح روز بعد به طرف تهران حرکت کردیم و دوباره تو زنجان رفتیم همون رستورانی که ازش خاطره خوبی داشتیم و شب هم به سلامتی رسدیم منزل .